۱۷ تیر ۱۳۸۲

ايرانويج

در روايت‌ها و نوشته‌هاي كهن و نو زرتشتي، نام ميهن و زادگاه زرتشت و خاستگاه و سرزمين اسطوره‌اي و مقدس ايرانيان (= آرياييان) «ايران‌ويج» دانسته شده است. اين واژه در زبان اوستايي «ايرييانَ واِجه / Airyana-Vaejah» و در زبان پهلوي «اران وج / Eran-vej» و به معناي «[خاستگاه] تبار آريايي» مي‌باشد. از اين نام در اوستا (يسن 9/14؛ هرمزد يشت/21؛ آبان يشت/17و 104؛ درواسپ يشت/25؛ رام يشت/2؛ ارت يشت/45؛ وي‌ديوداد1/2-1و 2/21) ياد شده است.
از تعلق زرتشت به ايران‌ويج يا زايش وي در آن جا، در يسن 9/14؛ آبان يشت/104؛ درواسپ يشت/25؛ ارت يشت/45 و بن‌دهش (ص 76، 89، 152) اشاره رفته است. سرزمين زرتشت – چنان كه اينك مي‌دانيم – بخشي از منطقه‌ي هندوايراني نشين متعلق به حوزه‌ي تمدني Andronovo بوده كه گستره‌ي اين تمدن از سيبري غربي تا رودخانه‌ي اورال را دربر مي‌گرفته است (بويس، 1377، ص 50 به بعد؛ بهار، 1376، ص 387 به بعد). قبايل ايراني (آريايي) پس از مهاجرت از اين مناطق به سوي نواحي جنوبي‌تر در آسياي ميانه و سپس نجد ايران (سده‌ي دهم پيش از ميلاد)،‌ سرزمين اجدادي و خاستگاهي خود را كه در گذشته ترك كرده بودند، با نام «ايران‌ويج» مي‌شناختند و مي‌خواندند.
در نوشته‌هاي مزدايي، ايران‌ويج خاستگاه نخستين نمونه‌هاي زندگي، انسان (گيومرث) و جانور (گاو ايوداد) دانسته شده (بن‌دهش، ص1-40و 78) و در رواياتي ديگر، بهترين و زيباترين و رامش‌بخش‌ترين سرزمين توصيف مي‌گردد (وي‌‌ديوداد1/2-1؛ بن‌دهش، ص133). اين نكات نمودار آن است كه در اسطوره‌هاي پسين ايراني، «ايران‌ويج» سرزميني كه نياكان ايرانيان از آن برخاسته و به سوي منطقه‌ي كنوني ايران رهسپار شده بودند، مبدل به سرزميني مقدس و اسطوره‌اي گرديده و از اين رو، خاستگاه نخستين جيات در زمين (انسان و جانور) دانسته شده و در كنار داشتن منزلت «سرزمين خاستگاهي»، در اوضاع نوستالژيك بعدي، تبديل به «آرمان‌شهري» گرديده كه نمونه عالي بهترين و برترين زيستگاه بوده است. گفتني است كه در بيتش اسطوره‌اي غالب ملل باستان، سرزمين خاستگاهي آنان،‌ كانون آفرينش و محور كيهان به شمار مي‌آمده است؛ چنان كه «مكه» براي اعراب و «اورشليم» براي يهوديان (الياده، 1375، ص9-31؛ الياده، 1378، ص31-20).
ايران‌شناساني چون «ماركوارت» و «هنينگ»، در پژوهش‌هاي پيشرو خود با اين استدلال كه در فهرست جغرافيايي وي‌ديوداد (فرگرد1/2-1) كه ترتيب ذكر نام مناطق از شمال به جنوب است، از «ايران‌ويج» پيش از «مرو» و «سغد» نام برده شده و در شمال اين مناطق نيز خوارزم قرار دارد، و نيز با توجه به اين كه در فهرست جغرافيايي مهريشت (بند14) بر خلاف فهرست وي‌ديوداد – كه از خوارزم نامي نرفته ولي از ايران‌ويج يادشده – در آن از خوارزم ياد شده اما نامي از ايران‌ويج نرفته است، در نهايت، ايران‌ويج منطبق بر منطقه‌ي خوارزم انگاشته شده است (هنينگ، ص 96؛ كريستنسن، ص 12). اما اين تطبيق هيچ دليل استوار و قانع كننده‌اي ندارد (نيولي، فصل سوم) ضمن اين كه گفته مي‌شود آن بخش از فهرست جغرافيايي وي‌ديوداد كه به ايران‌ويج اشاره دارد (فرگرد1/2-1)، الحاقي است (بويس، 1377، ص4؛ نيولي، ص90). به هر حال آن چه از محتواي برخي روايت‌هاي مزدايي بر مي‌آيد، زادگاه زرتشت (ايران‌ويج) اساساً در سرزمين‌هاي بسيار دور شمالي دانسته مي‌شده است (بويس، 1377، ص7، 26، 309). اما امروزه كشف آثاري باستاني از جوامعي كهن واقع در مناطق شمالي آسياي ميانه (قزاقستان كنوني) كه مطابق با توصيفات گاهان و اوستاي كهن از جامعه‌ي عصر زرتشت است، فرض واقع بودن «ايران‌ويج» - زادگاه زرتشت و خاستگاه آرياييان – را در قزاقستان كنوني، بيش از هر جاي ديگري، تأييد و تأكيد مي‌كند (بويس، 1377، ص 59 به بعد؛ بويس، 1381، ص15؛ مقايسه كنيد با: بهار، 1376، ص387 به بعد؛ بهار، 1352، ص هفده به بعد).
در بيش‌تر روايت‌هاي سنتي مزدايي و عهد اسلامي، زادگاه زرتشت، «آذربايجان» دانسته شده (بيروني، ص 541؛ حمزه اصفهاني، ص 37؛ مسعودي، ص224؛ آموزگار- تفضلي، ص33) و در پي آن، ايران‌ويج نيز واقع در آذربايجان پنداشته شده است (بن‌دهش، ص128). اما – جداي از دلايل تاريخي و زبان‌شناختي ناقض اين انتساب – امروزه به آشكارا ثابت شده است كه نسبت دادن زرتشت (و ايران‌ويج) به آذربايجان مربوط به زماني است كه اين ناحيه از دوران سلوكيان تا عهد ساسانيان كانون و پايگاه زرتشتي‌گري بود و روحانيان توان‌مند آن سامان براي ايجاد ارج و تقدسي پرسابقه براي پايگاه خود، نه تنها كوشيده بودند كه زادگاه پيامبر خويش را در آذربايجان وانمود كنند، بل كه تلاش كرده بودند نام مكان‌هاي اسطوره‌اي و مقدس جامعه‌ي كهن اوستايي (مانند رود دايتي و كوه اسنوند) را به مناطقي در آذربايجان منتقل و اطلاق نمايند (دوشن‌گيمن، ص 3-182؛ هنينگ، ص97؛ بويس، 1377، ص13-10؛ آموزگار- تفضلي، ص23).



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
* آموزگار، ژاله – تفضلي، ‌احمد: «اسطوره‌ي زندگي زرتشت»، نشر چشمه، 1375
* الياده، ميرچا (1375): «مقدس و نامقدس»، ترجمه‌ي نصرالله زنگويي، انتشارات سروش
* الياده، ميرچا (1378): «اسطوره بازگشت جاودانه»، ترجمه بهمن سركاراتي، نشر قطره
* «بن‌دهش»: نوشته‌ي فرنبغ دادگي، ترجمه‌ي مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369
* بويس، مري (1377): «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه
* بويس، مري (1381): «زردشتيان؛ باورها و آداب ديني آن‌ها»، ترجمه‌ي عسكر بهرامي، انتشارات ققنوس
* بهار، مهرداد (1352): «اساطير ايران»، انتشارات بنياد فرهنگ ايران
* بهار، مهرداد (1376): «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه
* بيروني، ابوريحان: «آثار الباقيه»، ترجمه‌ي اكبر داناسرشت، انتشارات ابن سينا، 1352
* حمزه‌ي اصفهاني: «تاريخ سني ملوك الارض و الانبيا»، ترجمه‌ي جعفر شعار، انتشارت اميركبير، 1367
* دوشن‌گيمن، ژاك: «دين ايران باستان»، ترجمه‌ي رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، 1375
* كريستنسن، آرتور: «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمه‌ي ذبيح‌الله صفا، انتشارات هيرمند، 1376
* مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين: «مروج الذهب»، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، 1370
* نيولي، گراردو: «زمان و زادگاه زرتشت»، ترجمه‌ي سيد منصور سيدسجادي، انتشارات آگه، 1381
* هنينگ، والتر برونو: «زرتشت؛ سياست‌مدار يا جادوگر»، ترجمه‌ي كامران فاني، نشر پرواز، 1379

۱۰ تیر ۱۳۸۲

شاه‌جنگ ايران و روم

برآمدن شاهنشاهي اشكاني در ايران، كمابيش همزمان بود با پيدايش امپراتوري روم كه پس از تصرف بخش گسترده‌اي از اروپاي آن عصر، چشم طمع به خاك آسيا دوخته بود. دست‌اندازي دولت روم به آسياي صغير و سوريه، سرانجام مرزهاي اشكانيان و روميان را در جوار هم قرار داد و سپس، كشاكش و كارزاري را ميان اين دو دولت مقتدر منطقه بنيان نهاد كه تا روزگار ساسانيان نيز ادامه داشت.
در زمان پادشاهي ارد (Urud) يكم (80 – 90پ.م.) دولت ايران سرانجام ناگزير به رويارويي تمام عيار با دولت روميان گرديد. اين كارزار زماني آغاز شد كه كراسوس (Crassus) سردار رومي، از سوي سناي روم به فرمان‌داري سوريه منصوب شد. اما او بلندپروازانه بر اين انديشه بود كه پس از استقرار در سوريه، به خاك ايران بتازد و تا هند نيز پيش رود! كراسوس پس از ورود به سوريه، چندي در بين النهرين (عراق) كه جزيي از خاك پادشاهي اشكاني بود، دست به ويران‌گري و كشتار زد و پادگان‌هايي را در آن جا برپا نمود و سپس به سوريه بازگشت. در اين اثنا بود كه سفيري از سوي «ارد» به نزد كراسوس آمد و او را به خروج فوري از خاك ايران فراخواند. اما سردار رومي پاسخ او را به درشتي داد و اعلام كرد كه به زودي سلوكيه را تصرف خواهد كرد؛ اينك در گرفتن جنگ، حتمي بود.
سربازان رومي گماشته شده در عراق، به تدريج دچار ترس و هراس بسياري شده بودند. آنان مي‌گفتند: «پارتي‌ها مردمي هستند كه از تعقيب آن‌ها نمي‌توان جان به در برد و اگر فرار كنند، نمي‌توان به آن‌ها رسيد. تيرهايي دارند كه رومي‌ها با آن‌ها آشنا نيستند و با چنان نيرويي تير مي‌اندازند كه نمي‌شود سرعت آن را مشاهده كرد و پيش از اين كه شخص، در رفتن تير را از كمان ببيند، تير به او خورده است. اسلحه‌ي جنگي سوارهاي‌شان همه چيز را شكسته، از هر چيز مي‌گذرد و به اسلحه‌ي دفاعي‌شان (سپر و زره) چيزي كارگر نيست». با وجود چنين بيم و هراسي كه بر سربازان رومي سايه افكنده بود، كراسوس با قولي كه از پادشاه ارمنستان – ارته‌باز – براي همراهي و پشتيباني گرفته بود، به سوي عراق پيش روي كرد و از فرات كه مرز ميان ايران و روم بود گذشت و براي پيش‌گيري از عقب‌نشيني و گريز سربازان هراس‌زده‌اش، فرمان داد تا پل فرات را پشت سر خويش ويران كنند!
در جبهه‌ي مقابل، سپاه ايران براي مقابله با دو دشمن، تقسيم شده بود. ارد خود در رأس سپاهي به سوي ارمنستان حركت كرد تا شاه خائن آن را فروكوبد؛ و سورنا (Surena) سردار نامي پارتي، در رأس سپاهي ديگر براي رويارويي با روميان متجاوز، به سوي عراق ره‌سپار شد. به روايت پلوتارك «سورنا از حيث نژاد و ثروت و نام، بعد از پادشاه مقام نخست را داشت. از جهت شجاعت و هوشياري در ميان پارتي‌ها اول كس بود و از حيث قد و قامت از كسي عقب نمي‌ماند. هنگامي كه مسافرت مي‌كرد، هزار شتر بار و بنه‌ي او را حركت مي‌داد. دويست ارابه حرم او را جابه‌جا مي‌كرد و هزار سوار، غرق آهن و پولاد و پيش از آن، سپاهيان سبك اسلحه همراه او بودند. زيرا دست نشاندگان و گماشتگان‌اش مي‌توانستند ده هزار سوار براي او تدارك كنند. نجابت خانوادگي‌اش اين حق ارثي را به او داده بود كه در روز جشن تاج‌گذاري پادشاهان پارت، كمربند شاهي را ببندد. اين سردار، ارد را بر تخت نشاند حال آن كه او (= ارد) را رانده بودند. سورنا در اين زمان كم تر از سي سال داشت و با وجود اين، هوشياري و خرد وي، باعث نامي بزرگ براي او شده بود».
كراسوس پي از مدتي پيش‌روي ملالت‌بار در بيابان‌هاي عراق، سرانجام در حوالي شهر حران (Harran) با مشاهده‌ي طلايه‌ي سپاه سورنا، با شتاب و نگراني نيروهاي‌اش را آرايش داد و به سوي پارتيان حركت نمود. در ابتدا سپاه پارتي در نظر روميان، كلان و مهيب نمي‌نمود؛ اما اين امر، ترفند سورنا براي گمراه كردن و غافل نگه داشتن روميان بود. او بخش عمده‌ي سپاه‌اش را پشت صف‌ها اول قرار داده بود و براي آن كه روميان از درخشندگي سلاح‌ و جوشن‌ سربازان‌اش متوجه شمار آنان نشوند، فرمان داده بود خود را با ردايي بپوشانند. با نزديك شدن روميان به سپاه ايران،‌ براي به هراس افكندن دشمنان، به ناگاه فريادهاي وحشت‌آور و صداي مهيب طبل از ميان سپاه سورنا برخاست. رومي‌ها كه از اين هياهو مرعوب شده بودند، ناگهان ديدند كه پارتي‌ها رداهاي‌شان را فروگذاشتند و به سبب كلاه‌خود‌ها و جوشن‌هاي فلزي‌شان، مانند شعله‌هايي از آتش درخشيدند. در ادامه، بي‌درنگ كمان‌داران پارتي نيروهاي رومي را كه به صورت گروهان مربع آراسته شده بودند، احاطه كرده، آنان را از هر سو آماج تيرهاي مرگ‌بار خود قرار دادند و سواره‌سپاه و پياده‌سپاه رومي را زمين‌گير ساخته و امكان هر گونه عمليات خاصي را از آنان سلب كردند. سربازان رومي اگر در صفوف خود مي‌ايستادند، از زخم تيرهاي پارتي زخمي شده به هلاكت مي‌رسيدند و اگر به سربازان پارتي حمله مي‌كردند، كاري از پيش نمي‌بردند چرا كه پارتيان به تندي از پيش روي آنان دور مي‌شدند و در همان حال، روميان را به رگ‌بار تير مي‌بستند. سربازان كراسوس اميدوار بودند كه با تمام شدن تير پارتي‌ها، از اين وضعيت مرگ‌بار رهايي يابند و وارد جنگ تن به تن با پارتيان شوند؛ اما در پس سپاه سورنا، شترهاي فراواني وجود داشت كه بارشان تير بود و پياپي ذخيره‌ي تير كمان‌داران را تجديد مي‌كردند. در اين گيرودار، پسر كراسوس، براي جلوگيري از محاصره‌ي كامل، با شماري از سواره‌سپاه و پياده‌سپاه رومي، به سوي يكي از جناحين سپاه سورنا حمله‌ور شد. اما پارتيان بر اساس تاكتيك‌هاي نظامي خود، از پيش روي روميان گريختند و آنان را به تعقيب خود واداشتند و همين كه اين گروه از سپاه اصلي خود دور افتاد، پارتيان به سرعت بازگشته، روياروي روميان قرار گرفتند. سواره‌سپاه سبك اسلحه‌ي پارتي با تاختن بر روي شن‌زارها، گرد و غبار عظيمي پديد آوردند تا مانع از ديد روميان شوند. آن گاه با باران تيرهاي بًرنده‌ي خود،‌ دستان سربازان رومي را به سپرهاي‌شان و پاهاي‌شان را بر زمين دوختند. سپس سواره‌سپاه سنگين اسلحه‌ي پارتي كه اسب‌ها و سوارهاي‌شان غرق زره و جوشن بودند، با نيزه‌هاي سنگين خود، روميان شوربخت را درهم كوفتند آن گونه كه از سه هزار و اندي سرباز رومي، بيش از پانصد نفر بر جاي نماند.
در ميدان ديگر جنگ، سواره‌سپاه سبك اسلحه‌ي پارتي، سربازان خسته و نااميد رومي را از جناحين احاطه كرده و به تير بستند و سواره‌سپاه سنگين اسلحه‌ي پارتي نيز با نيزه‌هاي خود، از جبهه‌ي مقابل به روميان تاختند و آنان را يكسره تارومار كردند. با دررسيدن شب، پارتي‌ها به اردوگاه خود بازگشتند اما روميان با رها كردن مجروحان خويش، واپس نشستند و در دژ شهر حران پناه جستند. فرداي آن روز، پارتيان به حران رسيدند ولي با رسيدن شب، كراسوس با بازمانده‌ي سپاه‌اش از آن جا گريخت و در كوه‌هاي اطراف پناه گرفت. ليكن ديري نپاييد كه پارتيان آنان را يافتند و محاصره نمودند. كراسوس كه ديگر امكان و توان ايستادگي يا نبرد را در خويش نمي‌ديد،‌ خود و سربازان‌اش را تسليم سورنا نمود. سردار فاتح پارتي براي استهزا و خوار نمودن كراسوس كه چنان بلندپروازانه و گستاخانه به قلمرو پادشاهي اشكاني هجوم آورده بود،‌ به روش خود روميان، او را در سلوكيه سوار بر اسب كرد و با همراهي دسته‌اي از خوانندگان و نوازندگان و بدكاران، گرد شهر چرخاند و سپس وي را اعدام كرد و سر او را به نزد ارد در ارمنستان فرستاد.
بدين ترتيب، اين نخستين جنگ ايران با رومي كه در آن عصر، در اوج اقتدار و توان‌مندي بود، به چيرگي و پيروزي قاطع و كوبنده‌ي ايرانيان ختم شد و اين برتري و سرآمدي، در غالب نبردهاي ايران و روم (چه در عهد اشكانيان و چه در عصر ساسانيان) كمابيش حفظ گرديد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
پلوتارك: «تاريخ ايران باستان»، حسن پيرنيا، انتشارات افراسياب، 1378، جلد سوم، ص 47-2021

۳ تیر ۱۳۸۲

پارس‌ها و مادها

هردوت در روايت خويش از تاريخ ماد، تصويري حاكي از وجود حكومتي كاملاً هم‌بسته و سازمان‌يافته در ماد و از زمان «ديوكس» Deioces ـ كه او را بنيادگذار پادشاهي ماد معرفي مي‌كند ـ عرضه مي‌دارد و از تشكيل گارد شخصي، تأسيس شهر و كاخ پادشاهي، برقراري تشريفات درباري و اتحاد قبايل پراكنده‌ي ماد به دست وي سخن مي‌گويد [هرودت: پيرنيا، ص2ـ 181؛ وحيدمازندراني، ص80 ـ 79]. اما اين تصوير با واقعيت‌هاي موجود هم‌خواني ندارد. بايد توجه نمود كه متون وقتِ آشوري، ديَ‌اوكو (Daiaukku) را ـ با فرض اين كه Deioces هردوت را منطبق بر او بدانيم ـ صرفاً حاكم يكي از شهرهاي سرزمين مانا و هم‌دست اورارتوها مي‌داند كه در پي يك لشكركشي قاطع، بازداشت گرديد و اقدامات شورش‌گرانه‌ي وي خنثا شد [كمرون، ص115؛ گيرشمن، ص85؛ زرين‌كوب، ص86؛ پيرنيا، ص176]. هم‌چنين از ارتباط اين فرد با خاندان پادشاهي ماد (اووخشتر و ارشتي‌وييگَ) در منابع پيش از هردوت (مانند متون آشوري) اثري نيست. تنها مي‌توان چنين گمان كرد كه اقدام «دي‌اوكو» (باز به فرض اين كه او با Deioces روايت هردوت منطبق باشد) بر ضد قدرت آشور و در هم‌دستي با دولت اورارتو، ده‌ها سال پس از وي، كرداري قهرمانانه به شمار آمده و پس از تعالي شخصيت وي تا حد قهرماني ملي و اسطوره‌اي براي مادها، در نقش و مقام «سر‌ـ‌‌ دودمان» خاندان سلطنتي ماد نهاده شده و جاي گرفته است.
به نظر مي‌رسد آن چه در باره‌ي نهادهاي تمدني و حكومتي مادها در متون تاريخي (هردوت و پس از وي) روايت شده است، تصويري متعلق به هخامنشيان و پارس‌ها باشد كه سپس به تن و قامت مادهايي كه روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازي شده است [بريان، ص 93]. آن چه از متون آشوري - كه اسنادي معاصر با دوران مادها هستند - برمي‌آيد، آن است كه مادها از سده‌ي نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پيش‌رفتي بيابند كه سبب هم‌گرايي و اتحاد و سازمان‌يافتگي قبايل و طوايف پراكنده‌ي ماد بر محور يك رهبر و فرمان‌رواي برتر و واحد - كه بتوان وي را پادشاه كل سرزمين‌هاي مادنشين ناميد؛ آن گونه كه هردوت «ديوكس» را در همان ابتدا چنين مي‌‌نمايد - شده باشد [بريان، ص 94]. پادشاهان آشور در ضمن لشكركشي‌هاي پرشمار خود به قلم‌رو سكونت مادها، همواره با شمار فراواني از «شاهان محلي» (حاكمان مستقل شهرهاي مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه يك پادشاه واحد حاكم بر كل سرزمين‌هاي مادنشين [بريان، ص 94؛ كمرون، ص8-137؛ زرين‌كوب، ص90-87].
از سوي‌ ديگر، ضعف تمدني و حكومتي مادها زماني آشكارتر مي‌شود كه بدانيم حفاري‌هاي باستان‌شناختي انجام يافته در سرزمين‌هاي مادنشين چنان آثار عمده‌اي را به دست نداده است كه بتوان آن‌ها را با قاطعيت، نشان ويژه‌ي تمدن و حكومت «ماد» دانست. به سخن ديگر، از كاخ عظيم ديوكس در هگمتانه (چنان كه هردوت مدعي است)، از كاخ‌هاي سلطنتي شاهان مادي، از شهرها، دژ‌ها، بايگاني‌هاي دولتي و هر آن چه كه يك دولت توانا و يك تمدن پيش‌رفته بايد داشته باشد و مي‌تواند نشانه‌ي وجود يك دولت متمركز مادي باشد،‌ تاكنون اثري به دست نيامده است. امروزه نيز بسياري از گورهاي صخره‌اي واقع در كردستان و كرمانشاه و آذربايجان، مانند: دكان داوود، فخريكا، شيرين و فرهاد، قيزقاپان، كل‌داوود، كورخ و كيج و… كه در گذشته به دوران مادها منسوب شده بود، اينك متعلق به عصر سلوكيان يا اوايل اشكانيان دانسته مي‌شود [بويس، 1375، ص128ـ117؛ كخ، ص338].
اما مجموعه اقامتگاه‌هاي متعلق به قرن هفتم پ.م. كه در پي كاوِش‌هايي در تپه‌هاي «گودين»، «نوشي‌جان»، و «باباجان» (در قلم‌رو سابق مادها) شناسايي گرديده‌اند [سرفراز و فيروزمندي، ص71ـ51] نيز تصريحي به وجود يك پادشاهي واحد و متمركز مادي نمي‌كند؛ چرا كه به نظر مي‌رسد همه‌ي آن‌ها مراكزي متعلق به فرمان‌روايان محلي بوده‌اند كه در قرن ششم پ.م. به محل‌هايي فقير و دچار تصرف عدواني تنزل كرده‌اند؛ و البته اين امر نمي‌تواند الگو يا نشانه‌ي وجود يك دولت شكوفا و قدرت‌مند مادي در آن عصر باشد. اما توسعه و تحولي كه در آغاز باعث رشد اين گونه مراكز محلي شده، در واقع معلول و نتيجه‌ي خراج‌ستاني‌هاي آشور و تقاضاهاي بازرگاني بوده است. با اين حال، اين توسعه دقيقاً از آن رو كه به تقاضاهاي آشوريان بستگي داشت، با فروپاشي امپراتوري آشور در اواخر سده‌ي هفتم پ.م. به پايان رسيد. در نتيجه معقول است نتيجه‌گيري شود كه مادها در آن عصر هرگز از حد كنفدراسيون سست قبيله‌اي فراتر نرفته‌اند؛ چون فاقد انگيزه‌هاي اساسي و منابع سازمان‌يافته‌ي يك امپراتوري بزرگ بودند [كورت، ص 4-31].
واقعيت آن است كه در زمان «فرورتي»‌ (Khshathrita – Fravarti) [كه در تاريخ هردوت دومين پادشاه ماد دانسته مي‌شود] دولتِ ـ فرضي ـ ماد چيزي جز اتحاد سياسي و نظامي چند شهر يا قبيله‌ي ماد و مانا و كيمري نبود و براي پادشاه آشور، «فرورتي» فقط سركرده‌ي شورشي شهر «كركشي / Karkashshi» (واقع در نزديكي همدان كنوني) بود كه با متحدان‌اش چند شهر وابسته به آشور را در زاگرس تهديد و غارت مي‌كرد و قصد شوراندن سران ديگر شهرها را عليه دولت آشور داشت [كمرون، ص135] و سرانجام در ضمن يكي از نبردهاي جسورانه و بلندپروازانه‌ي خود كشته شد و نيروهاي‌اش تماماً پراكنده گرديد.
اما اقدام برجسته‌ي مادها در سرنگوني امپراتوري آشور (به همراه بابلي‌ها) بايسته مي‌كرده است كه دولت ماد داراي منابع درخوري براي تدارك سپاهي توانا و سازمان‌يافته باشد و اين منابع نيز بي‌گمان حاصل خراج‌ستاني‌هاي ماد از شهرهاي آباد زير فرمان آن و نيز حاصل دادوستدهاي بازرگاني با آسياي ميانه و نظارت آن بر شاه‌راه تجاري خراسان بزرگ بوده است. اما با اين حال سپاه ماد كم‌تر توانايي‌هاي درخشاني از خود نشان داده است؛ چنان كه دست‌آوردهاي آن از عمليات سرنگوني آشور بسيار كم‌تر از بابل بود و از سوي ديگر، نبردهاي ماد نيز با كادوسيان و پارت‌ها [كتزياس: پيرنيا، ص214] و ليديه و پارس، بدون كسب پيروزي بوده است.
همچنين، هردوت در تاريخ خود مدعي است كه مادها از زمان «فرورتي» توانسته بودند پارس‌ها را فرمان‌بردار و باج‌گزار خود نمايند (وحيدمازندراني، ص 80) و نبرد پارس و ماد را نيز حاصل خيزش كورش عليه اين سلطه‌گري توصيف مي‌كند. بر پايه‌ي اين روايت و چندين اشاره‌ي ديگر، برخي پژوهش‌گران سخت بر اين گمان افتاده‌اند كه پارس‌ها ديرزماني تحت فرمان و سيطره‌ي دولت ماد بوده و بسياري از الگوها و روش‌ها و نهاد‌هاي فرهنگي و تمدني و سياسي و حتا معماري خود را از مادها آموخته و برگرفته‌اند. جداي از اين كه هيچ سند باستان‌شناختي مستقلي در دست نيست كه به اين نفوذ و سلطه‌ي فرضي مادها بر پارس‌ها تصريح كند، بل كه بر اساس آن چه در بالا گفته شد، دانسته‌هاي صريح كنوني، برخلاف تصويرسازي و ادعاي مورخان يوناني و لاتيني، نشان مي‌دهد كه دولت ماد در بخش عمده‌اي از تاريخ خود، دولتي ضعيف و پراكنده و در حد اتحاديه‌اي از قبايل مادي و بومي - و به لحاظ اين ويژگي - فاقد نهادهاي پاي‌دار و ريشه‌دار حكومتي و تمدني بوده است؛ بنابراين نمي‌توان تصور نمود دولت پارس – كه به شتاب، ساختارهاي حكومتي و تمدني ايلاميان را فراگرفته و نهادينه ساخته بود، و قلم‌رو آن نيز نخست در چنبره‌ي نفوذ و كشاكش ايلام و آشور و بابل قرار داشت - نهادها و سازوكارها و الگوهاي حكومتي و تمدني خود را از مادها برگرفته و ميراث‌ بُرده، و يا باج‌گزار و فرمان‌بُردار دولت ماد باشد.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ بريان، پير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمه‌ي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ بويس، مري: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد سوم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، 1375
ـ پيرنيا، حسن: «تاريخ ايران باستان»، انتشارات افراسياب، 1378
ـ زرين‌كوب، عبدالحسين: «تاريخ مردم ايران»، (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، 1373
ـ سرفراز، علي‌اكبر و فيروزمندي، بهمن: «مجموعه دروس باستان‌شناسي و هنر دوران تاريخي»، تدوين حسين محسني و محمدجعفر سروقدي، انتشارات مارليك ـ جهاد دانشگاهي هنر، 1373
ـ كخ، هايدماري: «از زبان داريوش»، ترجمه‌ي پرويز رجبي، انتشارات كارنگ، 1376
ـ كمرون، جرج: «ايران در سپيده‌دم تاريخ»، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365
ـ كورت، آملي: «هخامنشيان»، ترجمه‌ي مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گيرشمن، رومن: «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ي محمود بهفروزي، انتشارات جامي، 1379
ـ وحيدمازندراني، علي (مترجم): «تاريخ هردوت»، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1350


*****
مقاله‌ي جديد من در وبلاگ از اسطوره تا واقعيت : «از زبان كورش»


۲ تیر ۱۳۸۲

ريشه‌شناسي چند نام ايراني

در اين مقاله، با گونه‌هاي كهن و نو، معنا و ريشه‌شناسي چند نام ايراني آشنا خواهيد شد:

1) اورمزد
به اوستايي: اهورَ مزداه (Ahura Mazdah) * به پارسي باستان: اورَ مزداه (Aura Mazdah) * به پهلوي: اهرمزد (Ohrmazd) * به فارسي: اورمزد (Urmazd) / هرمزد (Hormozd) / هرمز (Hormoz) * به ارمني: ارمزد (Aramazd) * به تلفظ يوناني: Oromazdes * به معناي: هستي بخش- داناي بزرگ؛ سرور دانا
ريشه‌شناسي: Ahura (= هستي بخش؛ از ريشه‌ي ah- : هستن، بودن) + Mazdah (= داناي بزرگ؛ Maz: بزرگ + Dah: دانا).
2) زرتشت
به اوستايي: زرثوشتر (Zarathushtra) * به پارسي باستان: زراوشتر (Zaraushtra) * به پهلوي: زرتخشت (Zartokhsht) / زرتوشت (Zartuaht) * به فارسي: زراتشت، زرتشت، زردشت * به معناي: [داراي] شتر پير.
ريشه‌شناسي: Zara (= پير، فرتوت؛ از ريشه‌ي zar- : پير بودن) + Ushtra (= شتر).
3) مهر
به اوستايي: ميثرَ (Mithra) * به پارسي باستان: ميسَ (Misa) / ميترَ (Mitra) * به سنسكريت: ميترَ (Mitra) * به پهلوي: ميهر (Mihr) * به فارسي: مهر * در يوناني: Mithras * به معناي: پيوند دهنده، پيمان.
ريشه‌شناسي: Mithra (= پيوند دهنده؛ از ريشه‌ي maeth- : پيوستن، پيوند دادن، يگانه شدن).
4) جمشيد
به اوستايي: ييمَ خش‌اتَ (Yima-Khshaeta) * به سنسكريت: يمَ (Yama) * به پهلوي: جم شت (Jam-shet) * به فارسي: جم- شيد (جمشيد) * به معناي: همزاد درخشان.
ريشه‌شناسي: Yima (= همزاد، جفت) + Khshaeta (= درخشان؛ از ريشه‌ي Khshi- : درخشيدن، تابيدن).
5) بهمن
به اوستايي: وهومنَ (Vohumanah) * به پهلوي: وهمن (Vahman) * به فارسي: بهمن، هومن * به معناي: منش نيك.
ريشه‌شناسي: Vohu (= نيك؛ از ريشه‌ي vangh- : نيك دانستن، دوست داشتن) + Manah (= منش، انديشه؛ از ريشه‌ي man- : انديشيدن، باور داشتن).
6) آرش
به اوستايي: ارخشَ (Erekhsha) * به پهلوي: Eresh * به فارسي: آرش * به معناي: درخشنده.
ريشه‌شناسي: Erekhsha (= درخشنده؛ از ريشه‌ي khshi- : درخشيدن، تابيدن).
7) خسرو
به اوستايي: هاُسروه (Haosravah) * به پهلوي: هوسرو (Husraw) * به فارسي: خسرو * به معناي: نيك آوازه؛ داراي شهرت خوب.
ريشه‌شناسي: Hao (= خوب، نيك؛ از ريشه‌ي vangh- : نيك دانستن، دوست داشتن) + Sravah (= آوازه، شهرت؛ از ريشه‌ي sru- : آوازه يافتن، نام‌دار شدن).
8) رستم
به اوستايي: راُستَ تخمَ (Raosta-takhma) * به پهلوي: ردستهم (Rodastahm) * به فارسي: رستم * به معناي: پهلوان باليده.
ريشه‌شناسي: Raosta (= باليده، رُسته؛ از ريشه‌ي raodh- : باليدن، رُستن) + Takhma (= دلير، پهلوان؛ از ريشه‌ي tak- : دلير بودن، تاختن).
9) داريوش
به پارسي باستان: داريَ وهو (Daraya-vahu) * به فارسي: داريوش * در يوناني: Darius * به معناي: دارنده‌ي نيكي.
ريشه‌شناسي: Daraya (= دارا، دارنده) + Vahu (نيكي، خوبي).
10) اردشير
به پارسي باستان: ارت خشسَ (Arta-khshasa) * به پهلوي: اردخشير (Ardakhshir) * به فارسي: اردشير * به معناي: پادشاهي [يافته از] ارتَ.
ريشه‌شناسي: Arta (= مينوي نظم و سامان هستي؛ ايزد موكل بر نظم جهان و جامعه؛ راستي) + Khshasa (= پادشاهي، پادشاه؛ از ريشه‌ي khshi- : شهرياري كردن، فرمان‌روا بودن).

۲۰ خرداد ۱۳۸۲

شاهان اسطوره‌اي ايران (2)

نخستين پادشاه در اساطير و تاريخ ملي ايران، «هوشنگ» (به اوستايي: هئوشينگه/ Haoshyangha؛ به پهلوي: هوشنگ/ Hoshang؛ به معناي: [سازنده‌ يا بخشنده‌ي] خانه‌ي خوب) است. در اساطير ايران، هوشنگ پسر فرواگ، پسر سيامك، پسر مشي، پسر گيومرث، و تبار ايرانيان از اوست (بن‌دهش، ص83). به روايت متون مزدايي، هوشنگ نخستين كسي است كه به ياري خدايان به فرمان‌‌روايي مطلق همه‌ي كشورها، آدميان، ديوان و پريان دست مي‌يابد و به ويژه ديوان را سركوب ساخته، چهل سال پادشاهي مي‌كند (يشت5/ 3-21؛ يشت9/ 5-3؛ يشت13/ 137؛ يشت15/ 9-7؛ يشت17/ 6-24؛ يشت19/ 6-3؛ بن‌دهش، ص139). براي نمونه، در آبان يشت/ 3-21 مي‌خوانيم: «هوشنگ پيشدادي در پاي كوه البرز صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند به [ايزدبانو] «اردويسورَ اناهيتا» پيش‌كش آورد و از وي خواستار شد: اي اردويسورَ اناهيتا! اين نيك! اي تواناترين! مرا اين كام‌يابي ارزاني دار كه بزرگ‌ترين شهريار همه‌ي كشورها شوم؛ كه بر همه‌ي ديوان و مردمان و جادوان و پريان و «كوي‌ها» و «كرپ‌هاي» ستم‌كار، چيرگي يابم؛ كه دو سوم از ديوان مَزَندَري و دُروندان وَرِنَ را بر زمين افكنم. اردويسور اناهيتا – كه هميشه خواهان فديه‌ي نياز كننده [است] و به آيين، پيش‌كش آورنده را كام‌روا كند - او را كام‌يابي بخشيد».
در متون اوستايي، هوشنگ بيش‌تر با لقب «پيش‌داد» (به اوستايي؛ پرذاتَ/ Paradhata؛ به پهلوي: پش‌داد/ Peshdad؛ به معناي: در پيش جاي گرفته، پيشوا) نام برده شده است. اما در تاريخ ملي ايران و متون تاريخي دوران اسلامي، اين لقب هوشنگ، به صورت يك عنوان دودماني به كار رفته و به گروهي از شاهان اسطوره‌اي ايران، از هوشنگ تا گرشاسپ، اطلاق شده است.
به باور پژوهش‌گران، نبود نام هوشنگ در ميان اساطير هندي- ودايي،‌ نشانه‌ي آن است كه اسطوره‌ي وي فاقد اصالت هندوايراني است و ايرانيان، اسطوره‌ي هوشنگ را به عنوان نخستين پادشاه، جداگانه و بعدها پرورده‌اند. در يشت كهن سيزدهم نيز، در ابتداي فهرست نام شاهان اسطوره‌اي ايران،‌ «جمشيد» آمده و از هوشنگ در ميانه‌ي فهرست و همراه با شماري از پهلوانان ياد شده است. بر اساس همين نكات، آرتور كريستنسن (ايران‌شناسي دانماركي) چنين حدس زد كه هوشنگ نخستين انسان در اسطوره‌هاي «سكايي» بوده كه به اساطير ايران راه‌يافته است. در اسطوره‌هاي سكايي، نخستين دودمان شاهي، Paralatai نام دارد و گفته مي‌شود كه لقب هوشنگ، يعني پرذات/ Paradhata برگرفته از همين عنوان است (كريستنسن، ص76-168).
متون تاريخي دوران اسلامي كه بازگو كننده‌ي تاريخ ملي ايران هستند، همان روايت اسطوره‌اي هوشنگ را كمابيش نقل كرده‌اند. براي نمونه، «حمزه‌ي اصفهاني» مي‌نويسد (ص 20و230): «هوشنگ پيش‌داد نخستين پادشاه ايران بود و در استخر [واقع در استان فارس] به تخت نشست و از اين رو استخر را «بوم‌شاه» يعني سرزمين شاه خوانند. ايرانيان چنين مي‌پندارند كه وي و برادرش «ويكرت/ Vikart» هر دو پيامبرند. از جمله كارهاي وي اين بود كه آهن را استخراج كرد و به ساختن ابزار جنگي و برخي ابزار صنعتگران دست يافت و به مردم فرمان داد كه آهنگ درندگان كنند و آن‌ها را بكشند».
و نيز «طبري» مي‌نويسد (كريستنسن، ص5-184): «چون كار هوشنگ راست شد و پادشاهي بدو رسيد، تاج بر سر نهاد و خطبه خواند و در خطبه‌ي خود گفت كه پادشاهي را از جد خود گيومرث به ارث برده است و متمردان را چه آدمي و چه شيطان،‌ تنبيه و عذاب مي‌كند. و گفته‌اند كه او ابليس و سپاه وي را در هم شكست و از آميزش با مردم بازداشت و نوشته‌اي براي آنان بر كاغذي سپيد نوشت و در آن، از ايشان (ديوان) پيمان گرفت كه بر هيچ انساني ظاهر نشوند و از اين كار آنان را ترسانيد و متمردان‌شان را با گروهي از غولان بكشت و ديگران از ترس او به بيابان‌ها و كوه‌ها و دره‌ها گريختند. او بر همه‌ي كشورها فرمان‌روايي داشت … گفته‌اند كه ابليس و سپاه او از مرگ هوشنگ شادي كردند؛ زيرا پس از مرگ وي، به اقامتگاه‌هاي آدميان وارد شدند و از كوه‌ها و دره‌ها بدان جا فرود آمدند».
و در شاهنامه‌ي فردوسي از هوشنگ چنين روايت مي‌شود: «جهان‌دار هوشنگ با راي و داد/ به جاي نيا تاج بر سر نهاد/ چو بنشست بر جايگاه مهي/ چنين گفت بر تخت شاهنشهي/ كه بر هفت كشور منم پادشا / جهان‌دار پيروز و فرمان‌روا / وز آن پس جهان يكسر آباد كرد/ همه روي گيتي پر از داد كرد/ چو بشناخت، آهنگري پيشه كرد/ از آهنگري اره و تيشه كرد/ برنجيد پس هر كسي نان خويش/ بورزيد و بشناخت سامان خويش/ جدا كرد گاو و خر و گوسفند/ به ورز آوريد آن چه بُد سودمند/ برنجيد و گسترد و خورد و سپرد/ برفت و به جز نام نيكي نبرد».
در شاهنامه، داستاني مندرج است كه به موجب آن، هوشنگ در پي روي‌دادي، آتش را كشف مي‌كند و بدان مناسبت، آن روز را بزرگ مي‌دارد و جشن «سده» مي‌خواند؛ و بر اين اساس، گفته مي‌شود كه اين جشن معروف و ديرين ايرانيان: «ز هوشنگ ماند اين سده يادگار/ بسي باد چون او دگر شهريار». اما چنان كه برخي پژوهشگران دريافته‌اند، اين داستان در شاهنامه الحاقي است و بعدها و به دست ديگران بدان افزوده شده است (خالقي مطلق، ص134).




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كتاب‌نامه:
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ي فرنبغ دادگي، ترجمه‌ي مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ حمزه اصفهاني: «تاريخ سني ملوك الارض و الانبيا»، ترجمه‌ي جعفر شعار، انتشارات اميركبير، 1367
ـ آرتور كريستنسن: «نمونه‌هاي نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌اي ايرانيان»، ترجمه‌ي ژاله آموزگار- احمد تفضلي، نشر چشمه، 1377
ـ جلال خالقي مطلق: «گل رنج‌هاي كهن»، نشر مركز، 1372