آتورپات، بنيانگذار آذربايجان
آتورپات (Aturpat، به يوناني: Atropates؛ به معناي: حمايت شده از [ايزد] آتش؛ بسنجيد با نام اوستايي "Aterepate" در يشت13/102 كه ممكن است اشاره به همين فرد باشد) شهربان (satrap) ماد و فرمانده سربازان ماد، آلبانيا (اران) و Sacsene (سكاهاي قفقاز) در نبرد Gauggamela در سال 331 پ.م. بود (Arrian, Anabasis 3.8.4). او تا كشته شدن داريوش سوم در 330 پ.م. به وي وفادار ماند، سپس به اردوي مقدونيان پيوست. اسكندر در اوايل همان سال از همدان (يوناني: Ecbatana) عبور كرد، اما پيشتر حكومت ماد را به Oxydates واگذار كرده بود (ibid., 3.20.3; Quintus Curtius, Historiae 6.2.11)؛ ولي در 7-328، اسكندر اخوداتس را كه وفادارياش زياد مورد اطمينان نبود، بركنار كرد و آتورپات دوباره در مقام خود برقرار گشت (Arrian, 4.18.3; Quintus Curtius, 8.3.17).
آتورپات در مقام شهربان ماد، "Baryaxes" شورشي شكست خوردهي آن منطقه را به اسكندر، در پاسارگاد در 24-325 پ.م. تسليم نمود (Arrian, 6.29.3). وي در نزد و نظر فاتح مقدوني چنان برجسته نمود كه اندكي بعد، دخترش به ازدواج با Perdiccas يار نزديك اسكندر، درآمد (Arrian, 7.4.5; Justin, Historiae 13.4.13). واپسين ديدار آتورپات و اسكندر، در ماد در 3-324 پ.م. بود (Arrian, 7.13.5,6).
براساس تصميمي كه در بابل، پس از مرگ اسكندر در 323 پ.م. براي تقسيم ناحيهاي اراضي فتح شده، اتخاذ گرديد، ايالت (satrapy) ماد به دو بخش تقسيم شد و تنها ماد كوچك (بخش شمال غربي) به آتورپات واگذار گرديد، در حالي كه ماد بزرگ (بخش شرقي) به Pytho واگذاشته شد (Diodorus Siculus, 18.3.3; Justin, 13.4.13). اما در نهايت، آتورپات از بيعت با همهي فرماندهان مقدوني خودداري كرد و ايالتاش را به پادشاهي مستقلي مبدل ساخت (Strabo, Geography 11.13.1). پس از آن، اين بخش از ماد براي يونانيان با عنوان Media Atropatene [= مادِ آتورپاتكان] يا فقط Atropatene شناخته ميشد، چنان كه در پارتي و پارسي ميانه به صورت آتورپاتكان (Aturpatakan) و در فارسي نو «آذربايجان» خوانده شده است.
«آتورپات» علاوه بر بخشيدن نام خود به منطقهي زير فرمان خويش، دودماني را بنيان نهاد كه براي چندين سده در آذربايجان فرمانروا بود (cf. Strabo, 11.13.1). *
* M.-L. Chaumont, "Atropates": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, 1989, pp. 17-18
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ به مناسبت سالگرد تأسيس وبلاگ «فرهنگ ايران باستان»:
اين هفته مصادف بود با نخستين سالگرد تأسيس اين وبلاگ (فرهنگ ايران باستان). يك سال پيش در چنين روزهايي، با كمترين دانش ممكن دربارهي وبلاگسازي و وبلاگستان، بدين گسترهي بزرگ و پهناور فرهنگي قدم نهادم و مشكلات راه و مراحل كار را يكايك پشت سر نهادم. اينك با مرور كارنامهي يك سالهي خود، بر اين گمانام كه حداقل توانستهام گامهاي كوچك اما مثبتي را در جهت شناساندن فرهنگ و تاريخ شكوهمند ايران و آگاهيبخشي به ايرانيان ميهندوست، بردارم و مرجع قابل اعتمادي را در زمينهي فرهنگ ايران باستان، برپا دارم. بديهي است كه موفقيت احتمالي در اين راه، جز با پشتيباني و ياري و همدلي دوستان گرامي و خوانندگان بزرگوار اين وبلاگ، ممكن و مقدور نبوده است.
دغدغه و تلاش عمدهي من در طي اين دوران، نگارش يا ترجمهي مقالاتي روشمند، علمي و به دور از احساسگرايي و تعصب در جهت روشنگري ابعاد مختلف و گاه ناشناختهي تاريخ ايران بوده، هرچند معترفم كه پژوهش و نگارش دو مقالهي جامع در هر هفته، با وجود تنگناها و گرفتاريهاي بسيار، حقيقتاً دشوار بوده است.
اما آن چه مايهي خشنودي و سرفرازي بسيار است، آن است كه همراه و همسو با جمعي از ايرانيان آگاه و ميهنپرست، براي نخستينبار در عرصهي اينترنت، جنبشي نيرومند و فراگير را برضد اقدامات و القائات نژادپرستانه و تجزيهطلبانهي فرقهي پانتركيسم، و در جهت آگهيبخشي به ايرانيان جوياي حقيقت در اين زمينه، برپا كرديم و دستاوردها و موفقيتهاي كلاني را نيز حاصل نموديم.
به هر حال اميدوارم كه با تداوم همدلي و ياري ايرانيان آزادهاي كه با اين وبلاگ در ارتباطاند، پس از اين نيز براي همهي ما، امكان و مجال خدمت به فرهنگ درخشان ايران فراهم باشد. ايدون باد!
۱۲ دی ۱۳۸۲
۹ دی ۱۳۸۲
داريوش دوم هخامنشي
داريوش دوم، ششمين شاهنشاه هخامنشي بود (فرمانروايي: فوريه 423 تا مارس 403 پ.م.). او تا پيش از پادشاهي، شهربان (Satrap) ايالت «هوركانيا» (يوناني: Hyrcania؛ گرگان) بود، و «داريوش» نام برتختنشيني وي؛ يعني نامي كه در زمان دستيابي به سلطنت برگزيده بود. نام اصلي وي، در منابع كهن به صورت «اخوس» (Ochus، به يوناني) و به بابلي: U-ma-kush يا U-ma-su گزارش گرديده است. شايد نام پارسي باستان وي Vauka* يا Va(h)ush* (= نيك) بوده است. پدر وي اردشير يكم (425-465 پ.م.) و مادرش يك بابلي بود. از اين رو، نويسندگان يوناني داريوش دوم را نامشروعزاده (يوناني: nothos) انگاشتهاند، هرچند اين لقب در منابع نسبتاً متأخر آشكار شده است (Pausanias, 6.5.7). برپايهي گزارش كتزياس (Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.47.51) داريوش دوم پس از پادشاهي كوتاه دو برادر ناتنياش، خشايارشاي دوم (24-425 پ.م.) و سگديانوس (Sogdianus يا Sekyndianus؛ 424 پ.م.) بر تخت نشست. با وجود اين، در اسناد معاملاتي بابلي، از اين شاهان يادي نشده و داريوش دوم مستقيماً و بدون فاصله جانشين اردشير يكم ميشود. منازعه و كشمكش بر سر سلطنت، احتمالاً بايد در طي نخستين سال پادشاهي داريوش دوم رخ داده تا باشد، تا اين كه در تاريخي پيش از آن، چنان كه نويسندگان يوناني بر اين باورند (بسنجيد با: Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.47-49; Diodorus, 11.69.6, 12.7.1, 12.64.1). به نظر ميرسد كه آثار چنان كشمكشي در بايگاني تجارتخانهي بابلي خانوادهي مورشو (Murashu) بازتاب يافته است: در دومين سال پادشاهي داريوش دوم اخوس، در اين بايگاني شمار اسناد مربوط به گروگذاري (رهن) افزايش يافته كه شايد ناشي از مطالبات مالياتي و نظامي سال نخست پادشاهي داريوش بوده است.
اسامي پشتيبانان سگديانوس و داريوش دوم كه از سوي كتزياس ارائه شده بود، مورد تأييد اين اسناد ميخي قرار گرفته است. از جملهي اين نامها، پروساتيس (Parysatis، به يوناني) همسر و خواهر ناتني داريوش دوم است. در بحثهاي مربوط به نفوذ زيانبار فرض شدهي اين فرد در دربار هخامنشي، شرح و برآورد ناچيزي از ثروت و املاك وي، آن گونه كه در الواح مورشو آشكار ميشوند، مطرح شده است.
اسناد ايراني مربوط به دوران فرمانروايي داريوش دوم، كمياباند: همهي سنگنوشتههاي وي به فعاليتهاي ساختمانسازياش اشاره دارند. او ساختمانهايي را در شوش بنا كرد (بسنجيد با: D2Sa, D2Sb)، و يكي از سه آرامگاه بدون كتيبه در نقش رستم، به او نسبت داده شده است؛ وي واپسين شاه هخامنشي بود كه در اين محل به خاك سپرده شد.
دوران پادشاهي داريوش دوم به جهت شورشهاي مكرري معروف بود كه بخشي از آنها را شهرباناني كه جايگاه قدرتي در مناطقي كه خاندانشان براي چندين نسل در آنها فرمانروايي كرده بودند، هدايت ميكردند. كتزياس از شورش برادر تني داريوش به نام Arsistes (پارسي باستان: Arsita*) با همدستي Artyphios (پارسي باستان: Ardifiya*)، پسر Megabyzus (پارسي باستان: Bagabukhsha) كه شورشي را در زمان پادشاهي اردشير به پا كرده بود، ياد كرده است. شورش Pissouthnes شهربان را در سارد، ChithraFarnah (يوناني: Tissaphernes) كه به سربازان مزدور يوناني Pissouthnes براي ترك فرماندهشان رشوه داده بود، احتمالاً در 422 پ.م. سركوب كرد (بسنجيد با: Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.53 ). اقامت موقت چيثرهفرنه در آسياي صغير، نمودار و علامت دهندهي آغاز تشديد مداخلهي پارس در امور يونان در طي جنگ Peloponnes بود.
Artoxares، خواجهي پافلاگونيايي نيز، كه سابقاً به داريوش براي دستيابي به سلطنت ياري كرده بود، در تاريخي نامعلوم اقدام به كودتا كرد (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.54). افزون بر اين، حكايت داستانوار نافرماني Teritochmes، كه با دختر داريوش ازدواج كرده بود، ممكن است تهديد جديتري را عليه سلطنت در بطن خود پنهان كرده باشد (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.55-56).
اسنادي از آشفتگي مصر در 410 پ.م. - كه پيشدرآمدي براي شورش موفقيتآميز سال 404 پ.م. بود - موجود است. در نهايت نيز، سركوبي شورش ماد در قلب امپراتوري (Xenophon, Hellenica 1.11.19)، با لشكركشي عليه قوم كادوسي (Cadusii) دنبال شد.
داريوش دوم در 404 پ.م. در بابل درگذشت (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 16.57). او را پروساتيس - كه از پسر جواناش «كورش كوچك» در شورش معروف وي عليه برادر تنياش اردشير دوم (359-405 پ.م.) پشتيباني ميكرد، و گزنفون آن را در كتاب نخست Anabasisاش گزارش كرده - به خاك سپرد.
وابستگي صرف به منابع يوناني، مشخصاً كتزياس، و فقدان واقعي اسناد خاورميانهاي، ديدگاههاي رايج دربارهي پادشاهي داريوش دوم را سخت يكسويه ميسازد (1).
(1) H. Sancisi-weerdenburg, "Darius II": Encyclopaedia Iranica, vol. 7, 1994, pp. 50-51
به يادبود فاجعهي عظيم انساني و فرهنگي شهر بم
۵ دی ۱۳۸۲
كتاب ارژنگ
«ارژنگ» (به ايراني ميانه: Ardahang) عنوان يكي از كتابهاي غيرمذهبي ماني است. اين اثر، دفتري از نقاشيها و پيكرنگاريهاي رنگي براي ارائهي شرحي مصور از جنبههاي بسيار مهم آموزههاي ثنوي (dualistic) مانوي بود. ارژنگ احتمالاً ذيل و ضميمهاي - اما يقيناً جداگانه - را بر كتاب «انجيل زنده/ انجيل بزرگ»، يكي از آثار مذهبي مانوي، تشكيل ميداد. از اين اثر همراه با ديگر كتابهاي نوشتهي ماني، در متون پارتي ياد شده است. ارژنگ در نوشتههاي قبطي مانوي، Eikon خوانده شده و از تصوير (eikon) ماني كه در جشن بما (Bema) بر تختي پيشاروي جماعت مؤمنان قرار داده ميشد، مشخص و متمايز گرديده است. به اين كتاب، همچنين با عنوان دربردارندهي تصاويري از داوري نهايي آخرت، اشاره گرديده است. در نوشتهاي چيني، "چكيدهي آموزهها و شيوههاي تعليم ماني، بوداي روشني"، «Men-ho-i بزرگ» خوانده شده (براساس پيشنهاد اميل بنونيست، از صفت bungahig* و آن هم از bungah پارتي به معناي "بنيان، شالوده" برگرفته شده) كه به صورت «نقاشي دو اصل بزرگ» ترجمه و تفسير گرديده است و ظاهراً اشاره به كتاب ارژنگ دارد.
براي ريشهشناسي واژهي پارتي Ardahang (= ارژنگ)، شدر (H. H. Schaeder) واژهي پارسي باستان arta-thanha* (ارته-ثنه) به معناي "پيام راستي" را پيشنهاد كرده كه با «بُشر الحق» عربي ذكر شده در كتاب «فهرست» ابن نديم، مطابق و مترادف است. اما راه حلي كه عموماً پذيرفته باشد، هنوز يافته نشده است (اين واژه شايد به معناي "نقاشي" باشد، اگر hang- را برگرفته از ريشهي ايراني كهن -thang به معناي "نقاشي كردن" بدانيم). در ادبيات فارسي نو، اين واژه به چندين شكل كمابيش تحريف شده باقي مانده است: ارژنگ، ارتنگ، ارجنگ، ارسنگ، ارهنگ، ارغنگ، تنگ، چنگ. خود نگارههاي اين كتاب گم شدهاند اما پارهاي از تفسيرهاي پارتي اردهنگ (Ardahang) شناسايي گرديده است.
جالب آن كه در روايات تاريخي متأخر اسلامي، از ماني، مشخصاً و اختصاصاً به عنوان بنيانگذار يك دين يا يك شخصيت بزرگ ديني ياد نشده، اما از وي به طور ممتاز و برجستهاي، به عنوان يك هنرمند سخن رفته است. در تصوير ارائه شده از ماني در اين روايات، انگارهي ماني نقاش چيره و غالب است. البته اين گونه روايات به لحاظ تاريخي، تا اندازهاي مبتني بر گرايش و علاقهي مشهور مانويان به نشر كتاب، نوشتار و نگارهها، اما به ويژه مبتني است بر خود كتاب اردهنگ ماني - كه تصور نقاش بودن ماني را القا كرده است.
برپايهي دادههاي متون تاريخي ايراني، اردهنگ اثر استثنايي و فوقالعادهاي بود و با مهارت و استادي بينظير، و صورتها و كيفيات شگرفي ترتيب داده شده بود. گفته شده است كه نسخهاي از كتاب ارژنگ در اواخر سدهي يازدهم ميلادي در غزنه، هنوز موجود بوده است ("بيان الاديان" ابوالمعالي، 1092 م.؛ ميرخواند، سدهي 15/ 16م.). در شاهكار فردوسي و در حماسهي داستاني فخرالدين اسعد گرگاني، «ويس و رامين» (سدهي 11م.)، ماني - خالق ارژنگ - نقاشي بزرگ از چين توصيف شده است (شاهنامه، ed. J. Mohl, V, pp. 472-75؛ ويس و رامين، ويراستهي م. محجوب، تهران، 1959، ص 32، 287). اين شهرت و معروفيت آن گونه بود كه «ماني» اصطلاحي شد براي خطاب به هر نقاش پرآوازه و برخوردار از تواناييهاي استثنايي هنري (1).
(1) J. P. Asmussen, "Arzhang": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, pp. 689-690
۲ دی ۱۳۸۲
آذربايجان در عصر ساسانيان
واپسين شاه بزرگ پارتي، اردوان چهارم، همزمان با درگيري با اردشير يكم بنيانگذار دودمان ساساني، گرفتار كشمكش با برادرش بلاش ششم بر سر پادشاهي بود. پشتيبانان اردوان در ماد، آذربايجان، خوزستان و آديابنه (Adiabene) نيرومندتر بودند. با وجود اين، «گئو ويدنگرن» (G. Widengren, in La Persia nel Medioevo, Accademia Nazionale dei Lincei, Quaderno 160, Rome, 1971, p. 749) دلايل و نشانههايي يافته است مبني بر اين كه عموم مردم «مادِ آتورپاتكان» (= آذربايجان)، متحد اردشير يكم بودند. در هر حال، همين كه اردشير، اردوان را در سال 226 م. شكست داد و كشت، آذربايجان با مقاومت اندكي، تسليم گرديد. برجستهنگاري معروف ساساني در سلماس، در نزديكي درياچهي اروميه، كه در آن تصوير اردشير و چند تن ديگر ترسيم شده، به باور ويدنگرن، كاملاً محتمل است كه يادبودنهادهاي به مناسبت همين موفقيت بوده باشد. عقيدهي «والتر هينتس» (Iranica Antiqua 5, 1965, p. 159) مبني بر اين كه، اين برجستهنگاري، چيرگي اردشير را بر ارمنيان يادآوري ميكند، به نظر ميرسد كه اعتبار كمتري داشته باشد.
ديگر دانستهي ارائه شده دربارهي آذربايجانِ اوايل عصر ساساني، از آنِ شاپور يكم است، در نخستين سال پادشاهياش، يعني 42-241 م.، زماني كه وي دو لشكركشي را رهبري كرد: نخست عليه خوارزميان و سپس عليه «مادهاي باشنده در كوهها»، كه ظاهراً منظور از آن، آذربايجان است. به نظر ميرسد كه پس از آن، آذربايجان آرام و ساكن شده باشد چرا كه در منابع، لشكركشي ديگري عليه اهالي اين ناحيه، گزارش نشده است.
چنين مينمايد كه «آتورپاتكان» (Aturpatakan، در يوناني: Atropatene) در سراسر دورهي ساساني، رسماً ايالتي به شمار ميآمد كه يك «مرزبان» از جانب شاهان ساساني بر آن حاكميت داشت و از همهي اختيارات يك شهربان (Satrap) برخوردار بود. آذربايجان مركزي ديني بود و پرستشگاهي عمده در «شيز» (تخت سليمان كنوني) قرار داشت كه جايگاه «آذرگشناسپ» (Adurgushnasp) يكي از سه آتش بسيار مقدس امپراتوري بود. نام «شيز» اغلب در پيوند با نامهايي ديگر، به ويژه: Ganzaca (Ganzak) و Thebarmais آشكار ميشود، اما اين احتمال كه همهي اين نامها، به مكان واحدي اشاره دارند، مورد ترديد است.
به سبب وجود آتشكدهي بزرگ ياد شده، اين ناحيه چنان مورد احترام بود كه هربار كه پادشاه ساساني جديدي تاجگذاري ميكرد، همهي راه را تا آتشكده پياده ميپيمود، و به علت تأسيس كاخي سلطنتي در اين ايالت، آذربايجان به بخشي كاملاً يگانه شده با امپراتوري تبديل شد، در مقابل حالت فرمانبرداري آزادانهاي كه اين سرزمين در عصر پارتي داشت.
«ارنست هرتسفلد» ميپنداشت كه "[در عصر ساساني، دارندگان] اسم شخصهاي مركب با gushnasp، نام آتش مقدس گنزك، مشخصاً آذربايجاني بودهاند"؛ اگر چنين باشد، اين ايالت مردان شايستهي بسياري به باور آورده بود كه مقامات بالايي را در طول چهار سده فرمانروايي ساساني در دست داشتند.
آذربايجان در اواخر عصر ساساني مجدداً به صحنهي تاريخ بازميگردد. در 590 م. نبردي قاطع در كشمكش بر سر سلطنت، ميان بهرام چوبين غاصب و خسرو دوم پرويز در گنزك آذربايجان درگرفت كه به پيروزي خسرو منتهي شد. در سال 628 م. امپراتور بيزانس Heraclius به آذربايجان هجوم آورد، شهر گنزك را تصرف كرد و آتشكدهي آذرگشناسب را تاراج نمود. از آن پس، اقتدار ساساني رو به افول نهاد. آذربايجان در بين سالهاي 639 م. و 643 م. به دست اعراب افتاد و مرحلهي جديدي در تاريخ آن آغاز شد (1).
(1) K. Schippmann, "Azerbaijan III. Pre-Islamic history": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, 1989, p. 224
۲۸ آذر ۱۳۸۲
بازشناسي اصطلاح «عجم»
«عجم» نامي است كه در ادبيات سدههاي ميانهي عربي، به غير عربان امپراتوري داده و اطلاق ميشد، اما به ويژه در مورد پارسيان (ايرانيان) به كار ميرفت. در اصل، فعل «عَجَمَه» در زبان عربي صرفاً، «به طور غير واضحي سخن گفتن، جويده سخن گفتن» معني ميدهد؛ بدين ترتيب، از «عَجَم، عُجْم» (= ناروشن سخنگويان)، غيرعربان مراد شده است. در لغت عربي، در وهلهي نخست، فعل «عَجَمَه» متضاد «عَرَبَه» به معني: "به روشني سخن گفتن" است، به طوري كه واژه «عُجْمَه» به متضاد واژهي «فَصْحَه» به معني "بيآلايش، صحيح، زبان عربي" مبدل ميشود. بدين ترتيب، اصطلاح «عجم» براي اشاره به همهي گويندگان زبانهاي غيرعربي - كه با فاتحان عرب تماس و ارتباط يافته بودند - به كار برده ميشد؛ دقيقاً همانند يونانيان باستاني كه اصطلاح barbaroi به معني "ناروشن، يعني غير يوناني گويان" را در مورد همسايگانِ [به زعم خود] كمتر متمدنشان به كار ميبردند.
در اسپانياي مسلمان، اصطلاح «عجم» در مورد گويندگان زبانهاي بوميِ هيسپاني (Hispanic) شبه جزيرهي ايبريا به كار برده ميشد؛ در اواخر سدههاي ميانه، اصطلاح زبانشناختي «الجَمْيَه» دلالت ميكرد به زبانهاي هيسپاني نوشته شده به خط عربي كه مورد استفادهي مسلمانان، و پنهان- مسلماناني بود كه پس از آن، تحت حاكميت مسيحيان ميزيستند. اما دقيقاً همانند يونانياني كه اصطلاح barbaroi را به ويژه در مورد هماوردان بزرگشان، پارسيها به كار ميبردند، همان گونه نيز اعراب، در اوايل دوران اسلامي، «عجم» را اختصاصاً در مورد پارسيان (الفرس، ايرانيان) به كار ميبستند. البته اين تفاوت و تمايز ميان «عرب» و «عجم»، زودتر از اين، در شعر عربي پيش و اوايل عصر اسلامي، آشكار و قابل تشخيص است. مانند: «اَعْجَم تِمْتِمي» (= بيگانگان الكن) در شعر «عنتره»، و «تَناوُم العُجْم» (= خواباندن شاهان پارسي) در شعر سرايندهي بينالنهريني، «عبدالمسيح بن عسلامُري» (al-Mofazzaliyat, ed. C. J. Lyall, Oxford, 1918-24, I, Arabic text, p. 556; II, Eng .tr., p. 220).
به طور كلي، «عجم» اصطلاحي تحقيرآميز بود كه كه اعرابِ آگاه از برتري و توفق سياسي و اجتماعيشان در اوايل اسلام، از آن بهره ميبردند. اما از سدهي سوم ق./ نهم م.، غير عربان و مخصوصاً پارسيان، مدافع و مدعي برابري و تساوي سياسي و فرهنگي با اعراب گرديدند، هرچند، نه برتري و سرآمدي بر آنان (همانند فرايندي كه در جنبش ادبي شعوبيه ديده ميشود). در هر حال، در ميان برخي صاحبان عقايد، جرياني از تحسين و ستودگي در مورد عجم، به عنوان وارثان عهد باستان و دارندگان سنتهاي مهذب در زندگي، وجود داشت. حتا طرفدار بزرگ اصل عرب، «جاحظ»، "كتاب التسويه بين العرب و العجم" را در اين باره نوشت.
پس از آن كه چنين گفتوگوييها در مورد عرب و عجم فروخاموشيد، و پارسيان متناظر با شمار نفوس و توانمنديهايشان، به جايگاهي برتر و مقتدر در جهان اسلام دست يافتند، «عجم» صرفاً به اصطلاحي قومي و جغرافيايي تبديل شد؛ از اين رو، در كتابهاي جغرافيايي دورهي سلجوقي و پس از آن، بينالنهرين را با عنوان «عراق عربي»، در تقابل با شمال غربي ايران يا «جبال» (ماد باستان)، كه «عراق عجمي» خوانده شده، مييابيم (1).
(1) C. E. Basworth, "AJAM": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, 1985, pp. 700-701