قوم آسياني
Asii يا Asiani عنوان مردمان كهن بيابانگردي از آسياي مركزي است كه حدود 130 پ.م.، به فرمانروايي يوناني بر باكتريا (Bactria) پايان دادند. به نوشتهي استرابو، Geography 11.8.2 (اگر روايت دستنويس موثق باشد)، باكتريا (Bactriane) را چهار قومي كه از كشور شمال سيحون آمده بودند، از كف يونانيان ربودند: Asioi، Pasianoi، Tochario، و Sakarauloi. "پُمپيوس ترُگوس" (Prologus 41 of the Historiae Philippicae) فتح باكتريا را تنها به دو قوم Saraucae و Asiani نسبت ميدهد؛ اما بعداً Tochari ها نيز ياد ميشوند. ترگوس (Prologus 42) به ضميمهاي نيز دربارهي reges Tocharorum Asiani interitusque saraucarum اشاره ميكند. وي در آن نوشته، يا رويدادي را گزارش داده ("كه آسيانيها شاهان تخاري شدند، و اين كه Saraucae نابود شد")، يا چه بسا اين گونه در نظر داشته و گفته است كه آسيانيها دودمان يا طبقهي حاكم تخاريها در زمان فتح باكتريا بودند. مطابقت Asioiي استرابو و Asianiي ترگوس آشكار است: اين دو اصطلاح به ترتيب، اسم اصلي و يك تركيب وصفي ايراني را با -ana-* نشان ميدهند. نه Asiani و نه Saraucae در گزينهي ژوستين (Justin) از تاريخ (Historiae) ترگوس ياد شدهاند. به نوشتهي ژوستن (Epitome 42)، فرهاد (Phraates) دوم، شاه پارتي (127-7/138 پ.م.)، گروههاي سكايي را به نبرد خويش عليه آنتيخوس (Antiochus) هفتم در حدود 130 پ.م. فراخواند؛ در پي شكست آنتيخوس، سكاها پارت را تاراج و ويران ساختند و فرهاد را كشتند (127 پ.م.). ميان اين رويدادها و سقوط باكترياي يوناني، ارتباط آشكاري موجود است؛ چون هر دو مورد افزايش فشار بيابانگردان سكا (Saka/Scythian)ي فراسوي سيحون را آشكار و روشن ميسازند. تصور ميشود كه استرابو و ترگوس هر دو، اين آگاهيها را از كتاب Parthicaي آپولودورس آرتميتايي (Apollodorus of Artemita) فراهم آوردهاند، كسي كه از سكاهاي آسياي مركزي به واسطهي مشاهدات و تجربيات شخص خود، آگاهي داشت.
اطلاعات اندك و نارساي مورخان كهن يوناني را منابع چيني روشن ميسازند. در ميان حدود سالهاي 174 و 160 پ.م.، Hsiung-nu (هونها؟)ي شمال چين، گروههاي قبيلهاي Yueh-chih و رمههاي آنان را از ماندگاههايشان در استان Kansuي چين منهزم ساختند. بزرگترين بخش از گروه ياد شده، به سوي مغرب، به سغد و باكتريا مهاجرت كردند و فرمانروايي يوناني آن جا را برانداختند (حدود 130 پ.م.). هر چند تلفيق منابع چيني و غربي دشواريهايي را فراهم ميآورد، اما مطابقت Yueh-chih [منابع چيني] با Tochari، Asii و غيرهي [منابع غربي] محقق است.
در نهايت، بخشي از آسيها، دورتر، به سوي مغرب، به داخل دشتهاي Ponto-Caspian حركت كردند و در آن جا گروهي فرعي از، يا در آميخته با، Alanها (كه براي نخستين بار در سدهي يكم ميلادي در منابع كهن ياد شدهاند) را تشكيل دادند. در كتاب بطلميوس، Asaioi از زمرهي قبايل سرمتي (Sarmatian) ساكن در پيرامون رود Don ياد ميشود (Geography 5.9.16)؛ در همان منبع (6.14.10)، گفته مي شود كه Asiotai (تركيب اين نام، بيگمان يك اسم جمع سكايي را با *-t(a) نشان ميدهد) در شمال درياي كاسپين (مازندران) مي زيستند. در كتاب پليني (Pliny)، تاريخ طبيعي6/50، Astacae/Astocaeهاي مرموز، از زمرهي مردمان معروف زينده در فراسوي سيحون ياد ميشوند. اگر تصحيح اين نام به Asiotae، بنا به اظهار و عقيدهي Josephus Barbarus (سدهي 15م.)، پذيرفته باشد، حضور قبايل As در شرق درياي كاسپين در اوايل عصر مسيحي، به واسطهي منابع ما تأييد و اثبات ميگردد.
در منابع ميانهي غربي، نامهاي As و Alani به فراواني، به صورت مترادف به كار ميروند. "ژوسفوس بارباروس" ميگويد كه آلانها خود را As ميخواندند. اين موضوع، مطابقت ميكند با تداول روسي كهن كه در آن، yasi (به صورت جمع، با يك y نيمواكهي اسلاوي) نام عمومي آلانهاست. نام jasz در زبان مجاري (Hungarian)، كه از زبان اسلاوي اقتباس گرديده، براي اشاره به آلانهايي كه در مجارستان سدهي سيزدهم سكونت داشتند، به كار ميرفت. در گرجستان به آلانها، و به بازماندگان متأخرترشان، اوستها (Osset)، با عنوان Os (گرجي كهن: Ovs)، و به كشورشان با عنوان O(v)seti، كه بر Osetiyaي روسي جديد مبتني است، عطف و اشاره ميگردد. از سوي ديگر، امپراتور يونانيتبار "كنستانتين پُرفورُگنيتوس" (سدهي دهم م.) در كتاب تشريفات خويش (De Ceremoniis 2.48)، ميان Azia، يكي از شاهزادهنشينهاي شمال قفقاز كه اميري محلي (archontes) بر آن فرمان ميراند، و Alania، پادشاهياي كه حاكمي تكسالار (exousiastes) در آن فرمانروايي ميكرد، تفاوت ميگذارد. تنها به واسطهي منابع يوناني و لاتيني، تعيين حدود اين دو اصطلاح به دشواري ممكن است.
واژهي Asi در زبان اوستي نو به يك شكل كهنتر -Asya* دلالت ميكند؛ پيوند و ارتباط اوليهي آن با واژهي ايراني كهن -asu (آسو) امكانپذير است، اما به سختي اثبات شدني است. تطبيق و برابرسازي نامهاي Asii و مانند آن با نامهاي قومي سكايي- سرمتي (Scytho-Sarmatian) مانند Arsi، Aorsi، Yazyges، فاقد اسناد زبانشناختي و نيز تاريخي است. *
* F. Thordarson, "Asii": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, pp. 764-765
۱۵ اسفند ۱۳۸۲
۱۲ اسفند ۱۳۸۲
القاب شاهان هخامنشي
عبارات شاهانهي رسمي و تشريفاتي، چنان كه در بيانيههاي سلطنتي به درستي گواهي گرديده، داراي گوناگوني و دگرگوني بسياري در حدود و ابعاد خود است. كاملترين شرح ارائه شده در اين زمينه، بندهاي يكم تا سوم از سنگنبشتهي بيستونِ داريوش بزرگ (DB I.1-3) است: «من داريوش [هستم]، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، شاه كشورها، پسر ويشتاسپ، نوهي ارشام، يك هخامنشي». اين عبارت داراي چهار جزء و ركن است كه به طور مجزا و جداگانه نيز در نبشتههاي شاهانه به كار رفته و جملگي به طور نمونهوار، متضمن عنوان ايراني غربي xshayathiya [خشايثيه] (پارسي ميانه و نو: "شاه") هستند. اين اصطلاح به گمان، مشتقي وصفي از اسم معني نخستين xshay-atha* [خشَي- اثه] (= حكومت، شهرياري) با ريشهي فعل ايراني xshay* [خشَي] (آريايي: kshai* = "فرمانروايي كردن، سلطنت كردن") است. بدين سان، پادشاه به فردي اطلاق گرديده «كه به واسطهي پادشاهي، ممتاز و متشخص است». اين لقب (xshayathiya) ممكن است وامواژهاي از زبان مادي در واژگان پارسي باستان باشد. عنوان صرف xshayathiya چنان به فراواني ديده و يافته ميشود كه گويي واژهاي مخفف است.
القاب و عنوانهاي شاه معمولاً بزرگ و مفصل است:
1- Xshayathiya vaz(a)rka [خشايثيه وزركه] ="شاه بزرگ" (با صفت -vaz(a)rka، "بزرگ"، يك جزء سنتي ديگر از منشأ مادي)، عنواني كه در نهايت از ميانرودان سرچشمه ميگيرد (بسنجيد با: sharru rabu اكدي).
2- Xshayathiya xshayathiyanam [خشايثيه خشايثيانام] ="شاه شاهان" (با ترتيبي وارونه، به پارسي ميانه "شاهانشاه"، و پارسي نو "شاهنشاه")، عنواني برگرفته از اورارتوها و نهايتاً، سرچشمه گرفته از ميانرودان و نمودار ادعاي هخامنشيان در جهت مشروع بودن ميراثبريشان از شاهان بابل، آشور، اورارتو، و ماد.
3- Xshayathiya dahyunam [خشايثيه دهيونام] ="شاه كشورها"، شايد واقعيترين و شاخصترين عنوان شاهان هخامنشي كه غالباً بدين تركيبها تغيير يافته است: Xshayathiya dahyunam vispazananam [خشايثيه دهيونام ويسپزنانام] ="شاه كشورهاي دربردارندهي همهي قومها"، و Xshayathiya dahyunam paruzananam [خشايثيه دهيونام پروزنانام] ="شاه كشورهاي دربردارندهي قومهاي بسيار".
4- Xshayathiya ahyaya bumiya (vazarkaya) (duraiy apiy) [خشايثيه اهيايا بوميا وزركايا دورايي اپيي] ="شاه در اين زمين (بزرگ) (دور كران)".
در منابع ديگر، سنت بومي (بابلي، مصري، و غيره) بر عبارات تشريفاتي نيز غالب است. براي نمونه، در استوانهي معروف كورش، به كورش، شاه جديد بابل، لقب سنتي بابلي «شاه تماميت، شاه بزرگ، شاه توانا، شاه بابل، شاه سرزمين سومر و اكد، شاه چهار گوشهي جهان» داده ميشود. داريوش در متنهاي هيروگليف نويافته در كاوشگاه شوش، «شاه مصر فرادست و فرودست»، «سرور دو كشور»، «شاه والاي زمين»، «فرزند خداي Atum»، «تصوير [خداي] Ra» و مانند آن خوانده ميشود. اين فرمولها، نشان و گواه شناسايي و تصديق مشروعيت ميراثبري هخامنشيان در اين كشورها هستند. *
* R. Schmitt, "Achaemenid dynasty": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, 1985, p. 418
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ بدا به حال رويدادها (محسن)
+ تاريخ و تبار و زبان مردم آذربايجان (آرين اولادقباد)
۸ اسفند ۱۳۸۲
كتاب اعمال اناهيد
(سندي كهن از دين ايران در عصر ساساني)
اعمال «آدور هرميزد» و «اناهيد» (Acts of Adur-hormizd and Anahid) متوني سرياني در ذكر شهداي مسيحياند. رويدادهاي مندرج در آنها، در سال 446 ميلادي، در زمان پادشاهي يزدگرد دوم ساساني، واقع گرديده؛ و ظاهراً اندكي پس از آن تاريخ ثبت شدند. پارههايي از نسخهي سغدي اين متون نيز شناسايي شدهاند.
اين كتابهاي «اعمال» اطلاعات بسيار مفصلي را دربارهي دين زرتشت و باورهاي زرواني، اگر چه در شكلي حدوداً تحريف شده، كه معمولاً در يادنامههاي شهداي مسيحي امپراتوري ساساني يافته ميشود، عرضه ميدارند. ديگر كتابهاي «اعمال» مايل به متمركز شدن بر رد و انكار انگارهي حرمت ديني خورشيد (سرياني: shamsa)، آتش (سرياني: nura)، و آب (سرياني: mayya) در دين زرتشتاند. با وجود اين، «اعمال آدور هرميزد» به شماري از اصطلاحات مهم زرتشتي اشاره ميكند: bstg' (پارسي ميانه: abestag "اوستا")؛ تقابل ميان gtyh و bhsht (گيتي و بهشت)؛ drwsthyd (به باور نلدكه، اين برگرداني نادرست از واژهي پارسي ميانهي ristakhez "رستاخيز" است، اما ممكن است كه اين عبارت داراي واژهي پارسي ميانهي drust باشد)؛ hrmn' (پارسي ميانه: اهرمن)؛ shnwmn (پارسي ميانه: shnuman "كفاره")؛ kwtwdwtyh (پارسي ميانه: khwedodah "ازدواج خانوادگي"، كه در كتاب اعمال اناهيد نيز بدان به عنوان يك رسم معمول زرتشتي، اما بدون اطلاق اصطلاحي معين، اشاره شده است)؛ و 'shwqr، frshwqr، zrwqr، zrwn ("پارسي ميانه: Ashoqar، Farshoqar، Zaroqar، Zurwan،" يعني زروان به منزلهي خدايي چهارگانه). كتاب "اعمال اناهيد" منتقدانه شرح ميدهد كه اهرمزد (Ohrmazd) « مانند پدرش زروان» دو جنسي بود. اين نوشته، مادر خدا را kwshyrg مينامد؛ گونههاي مختلف اين نام، kwshyzg و kwshwryg احتمالاً نمودار نام پارسي ميانهي Khwash.khwarrig "= آن كه بختاش نيك است، خوشبخت"، هستند. *
* J. P. Asmussen, "Acts of Adur-hormizd and Anahid": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, 1985, p. 430
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برنهادهي بنيادين «ناصر پورپيرار» در كتاب سراسر نامفهوم و مهملاش به نام «اشكانيان» آن است كه "اشكانيان" نه صاحبان ايرانيتبار يك امپراتوري نيرومند و يكپارچه، بل كه يونانياني بودند كه در سال 146 پ.م. با تسلط روم بر آتن، به ايران گريخته و مهاجرت كردند و در اين كشور مهاجرنشينهاي پراكندهاي را برپا نمودند و سرانجام با تضعيف قدرت روم، در 214 ميلادي، اقامتگاههاي خود را در ايران وانهاده و به يونان بازگشتند!! خواننده در وهلهي نخست انتظار دارد كه نويسنده، اسناد و مدارك صريح و دقيق ادعاي انقلابي خود را دربارهي گريز و مهاجرت گستردهي يونانيان به ايران در پي اشغال آتن به دست روميان، و سپس بازگشت آنان را از ايران به آتيك پس از برافتادن سلطهي روم، جزء به جزء عرضه كند. اما پورپيرار كه گويي با بيان اين مهملات در حال قصهگويي براي نوههاي خويش است، هيچ سراغ و نشاني را از چنان اسنادي در اختيار ندارد و به خوانندگان ارائه نميكند. بدين سان، پورپيرار، اين ادعاي وقيح و موهوم خود را در همان ابتدا به سبب عدم همراهي با هر گونه سند و مدركي، به دست خويش ابطال ميكند.
از آن جا پورپيرار در برخورداري از سند و مدرك - بل كه عقلانيت - دچار تهيدستي و فقر كامل است، براي اثبات ادعاهاي خود به دلايلي نامربوط و گمراهگرانه متوسل ميشود و ميگويد كه چون سبك هنر و معماري عصر اشكاني و زبان رايج در آن يوناني بود، پس "اشكانيان" يونانيتبار بودهاند!!! اما پورپيرار كاملاً غافل است كه هنر و معماري هخامنشيان (يا به قول او، اسلاوهاي يهودي!) به شيوهي «اكدي- ايلامي» بود و زبان رسمي آنان نيز ايلامي- آرامي. حتا از دوران پس از اسلام نيز ميتوان نمونه آورد و گفت كه هنر و معماري غزنويان و سلجوقيان و ايلخانان نه به سبك چادرنشينان بيابانگرد دشتهاي مغولستان، و زبان رسمي آنان نه تركي، بل كه اين همه يكسره ايراني بود. بنابراين استفادهي اشكانيان از شيوهها و زبان يوناني كه از زمان اسكندر در ايران حاكم گرديده و به ويژه در ميان طبقات فرادست و وابسته به دربار مقدوني، مُد و مرسوم بود، امري كاملاً طبيعي و عادي و مطلقاً فاقد آن معنايي است كه پورپيرار با مسخرهبازيهايش از آن برداشت و القا ميكند.
پورپيرار در جايي ديگر از كتاب خود، گويي كه قصد تمسخر همهي ادعاهاي مهمل خود را دارد، نخست مدعي ميشود كه نام "ارشك" و ديگر شاهان اشكاني، يوناني است. اما بعد به ناگزير اعتراف ميكند كه در هيچ واژهنامهي يونانياي، چنين واژگاني نيامده و معنا نشده است!! او كه در نهايت همهي رشتههاي خود را پنبه شده مييابد، به همان دستاويز سخيف و كودكانهي هميشگياش متوسل ميشود و ميگويد كه همهي واژهنامههاي يوناني موجود قلابي و جعلياند و نامهاي ياد شده عمداً و براي پنهان كردن ماهيت يوناني اشكانيان، به دست توطئهگران يهودي از اين كتابها حذف شدهاند!!! هذيانگوييهاي ماليخوليايي پورپيرار پايانناپذير است.
پورپيرار كه از جعل و جاسازي دروغ در جعبهي تاريخ ابايي ندارد و با تناقضگوييهاي پياپي، ادعاهايش را به دست خويش ابطال ميكند، گواهي انبوهي از نويسندگان كهن يوناني و لاتيني و ارمني (پلوتارك، استرابو، آرين، هروديان، موسا خورني و…) را دربارهي وجود يك امپراتوري نيرومند و يكپارچه و ايراني به نام اشكاني (يا پارتي) مردود ميشمارد و اين همه را ساختگي و جعلي توصيف ميكند. اما چند صفحه بعد، آن جا كه «اسكندر» را رهاننده و آزاديبخش اقوام شرق ميانه از شرّ هخامنشيان (!) ميخواند و حاكميت اسكندر و سلوكيان را بر ايران تقديس و تحسين ميكند، اصالت و صحت همان منابع كهن يوناني و لاتيني و ارمني را تأييد ميكند چرا كه تنها همين مراجع هستند كه از اسكندر مقدوني و لشكركشي وي به ايران و جانشينان سلوكي وي سخن راندهاند و آگاهيهاي كنوني ما در اين زمينهي كاملاً وابسته به همين منابع است. بدين ترتيب، پورپيرار آن جا كه منافعاش اقتضا ميكند، اصالت و صحت منابع ياد شده را تأييد ميكند و آن جا كه منافعاش اقتضا نميكند، همانها را فوراً و بدون توجه به برملايي تناقضگويياش، مردود ميشمارد. آيا ممكن است نويسندهاي تا اين حد خوانندهاش را تحقير كند و او را در جاي كودني فاقد تفكر بنشاند، قدرت تعقل و تمييز را از او سلب شده بيانگارد و اين همه سخن ضد و نقيض بيسند و محتوا را در مقابل او انبار كند؟
شخص پانتركيستي به نام «رهگذر» (كه در وبلاگ پورپيرار گفته بود مغها همان مغولها هستند!!) به پيروي از آموزگار ضدايرانياش، نوشته بود كه نسخهي اصلي هيچ يك از آثار كهن تاريخي يوناني و لاتيني در دست نيست، بنابراين همهي اين منابع جعلياند!! در پاسخ به شبههافكني مهمل و نامربوط اين فرد بايد بگويم كه ما هيچ نسخهي اصلي و اصيلي - مثلاً - از ديوان حافظ، مثنوي معنوي يا تاريخ بيهقي نداريم. اما به نسخههايي از اين كتابها كه حتا صدها سال پس از عصر نويسندگانشان كتابت شدهاند، اعتماد ميكنيم و آنها را مقبول ميدانيم و ادعا نميكنيم كه فرضاً، هيچ گاه ديوان حافظي وجود نداشته است. به همين سان، از قرآن نيز هيچ نسخهي اصل و اصيلي در دست نداريم اما با اين حال، كسي موجوديت و اصالت قرآن كنوني را انكار نميكند. از تاريخ هردوت نيز تاكنون نسخهاي كه به خط او باشد يا در عصر او نوشته شده باشد در دست نيست اما حتا پورپيرار هم به اصالت آن صحه ميگذارد! در اعصار كهن، هيچ سازمان يا نظام خاصي براي حفظ و نگهداري آثار محدود مكتوب وجود نداشت و به لحاظ محدوديت در نشر و تكثير كتب، چه بسا با مفقود شدن يا نابود شدن يك جلد كتاب، هرگز نسخهي ديگري براي جبران فقدان آن يافته نميشد. به هر حال، غالب كتابهاي كهن موجود - چه در ايران و چه در غير آن - نه مبتني بر نسخههايي اصيل و به خط خود نويسندگانشان، بل كه متكي به رونوشتهايي بسيار متأخرند كه معمولاً امانتدارانه، استنساخ شده و نسل به نسل منتقل گشته و دست به دست، گرديدهاند. بنابراين، هرگز نميتوان ادعا كرد كه به سبب در دست نبودن نسخهي اصلي فلان كتاب، آن كتاب جعلي و دروغين است.
۲۸ بهمن ۱۳۸۲
تأثيرات فرهنگي ايران بر ارمنستان
در حوزهي فرهنگي، پذيرفتاري ارمنستان از تأثيرگذاري ايران، در سه مرحلهي اصلي رخ داده است:
1- تأثير و نفوذ ايران هخامنشي با پيوستن ارمنستان به امپراتوري هخامنشي آغاز گرديد و تا مدتي طولاني پس از سقوط امپراتوري تداوم داشت و احتملاً سرانجام با تأثيرگذاري اشكانيان يگانه و آميخته شد. رسوم و شيوههاي اجرايي هخامنشيان را شهربانان «ارنتي» (Orontid) ارمنستان و شاهان «آرتاكسي» (Artaxiad) آن حفظ نمودند و ادامه دادند. استرابو (Geography 11.13.9) اشاره ميكند كه ارمنيان شيوهي پوشش خود را از مادها برگرفته بودند؛ اما بيگمان وي مادها كهن را در معناي دقيق، با مادها آتورپاتكان درآميخته و خلط كرده است. ارمنيان يقيناً پيوندها و روابط عمدهتري با اهالي آتورپاتكان، همسايگان نزديك و شركاي تجاري خود داشتند تا اين كه با پارسها. افزون بر اين، شاهان ارمنستان و آتورپاتكان به داشتن پيوندهاي ناشي از ازدواج نيز معروف بودند (Strabo 11.13.1).
واقعيتي گواهي شده و جالب توجه آن است كه در ارمنستان اواخر عصر هخامنشي سه زبان رايج و متداول بود: الف) زبان ارمني (يا ارمني مقدم/ proto-Armenian)، گويش محلي بدون نوشتار؛ ب) گويشي، احتمالاً پارسي يا پارسي- مادي، كه نه تنها در دربار شهربانان ارمنستان بل كه در ميان طبقات كاملاً فرودست جامعه نيز بدان تكلم ميشد (به نوشتهي Xenophon, Anabasis 4.5.10 & 5.34)، و شايد پيش از اين به حروف آرامي نوشته ميشد؛ پ) آرامي شاهنشاهي، زبان دولت و روابط بين الملل كه به ديرينگي آغاز سدهي دوم پ.م. نيز همچنان مورد استفاده در نگارش اسناد رسمي بود.
2- تأثيرگذاري پارتي اشكاني بر ارمنستان، كه با برآمدن پارتيان در سدهي دوم پ.م. آغاز گرديد و پس از استقرار اشكانيان بر تخت سلطنت ارمنستان در اواسط سدهي يكم ميلادي اوج يافت، نيرومندتر و پايدارتر بود. از آن زمان به بعد، شاهان ارمنستان كوشيدند كه دربار خود را عين و هماني (replica) دربار اشكاني در تيسفون بسازند، حال آن كه اشراف ارمني پيوندها و روابط نزديكي را با آريستوكراسي پارتي (برخي از خانوادههايي كه به ارمنستان مهاجرت كرده بودند) ايجاد كردند و حتا شيوهي پوشش آنان را به عنوان الگو پذيرفتند. تا زماني كه گويش ارمني به عنوان يك زبان عاميانهي صرف باقي بود، زبان پارتي در دربار و در ميان طبقات فرادست ارمنستان چيرگي و تداول داشت. بيشتر وامواژههاي ايراني موجود در ريشهي زبان كهن ارمني از اين دوران برجاي مانده است.
تأثير و نفوذ اشكانيان آثار و نمودهاي برجستهاي را بر جنبههايي از تمدن ارمني باقي گذاشت. براي نمونه، gusan (جمع gusank')، گونهاي رامشگر يا خنياگر، كه نويسندگان ارمني گهگاه از آن ياد كردهاند، هماني gosan (گوسان) پارتي است. در طي دوران ساساني، ارمنستان مسيحي روي هم رفته به سنتهاي ايران اشكاني وفادار مانده بود.
3- تأثير و نفوذ ساسانيان، واپسين اثرپذيري ارمنستان از ايران بود و به نظر ميآيد كه نسبتاً نيرومند بوده است، هر چند با تغيير شيوهي برخورد سياسي و ديني ايرانيان، دچار افت و خيز ميگرديد. در زمان ابداع الفباي ارمني، پهلوي زبان حكومت سلطنتي و دربار بود (Movses Xorenac'i. 3.52)، در صورتي كه زبانهاي سرياني و يوناني در كليسا كاربرد داشت. پيشرفت و گسترش خط و نگارش ارمني، اهميت زبان پهلوي را به گستردگي كاهش داد. با وجود اين، در ارمنستان ايران، اين زبان براي نگارش اسناد رسمي و گهگاه همراه با زبان ارمني، مرسوم و معمول ماند. از سوي ديگر، با وجود خصومت ارمنيان با مزداپرستي، پيوندها و روابط نزديك ميان آريستوكراتهاي دو كشور هرگز از هم نگسست و ارمنيان به برخي جوانب دنيوي فرهنگ ساساني بيعلاقه و بياعتنا باقي نماندند. در سدهي ششم ميلادي، بردباري ساسانيان نسبت به مسيحيان و حضور مسيحيان بسيار در دربار ساساني، روابط و مناسبات ارمني- ايراني را آسانتر ساخت. اين نكته يقيناً مهم و پرمعناست كه واپسين مرزبان ارمنستان، Varaztiroc Bagratuni در كاخ شاهنشاه ساساني پرورش يافته بود. *
* M. L. Chaumont, "Armenia and Iran II. the pre-islamic period": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, p. 438
۲۴ بهمن ۱۳۸۲
قلهي مقدس دايتي
«چگاد دايتي» (Chagad-i Daiti يا Daitya)، لفظاً به معناي «قلهي قانون» (بسنجيد با اصطلاح اوستايي -daitiia ="قانوني")، نام قلهاي از كوه اسطورهاي Harburz (فارسي: البرز؛ نام كنوني رشته كوه البرز از عنوان اين كوه اسطورهاي برگرفته شده است) واقع در ايرانويج (Eranwej) در ميانهي جهان است. املاهاي گوناگون "دايتي" (d'yty[y], ydy-, yk-, يا y'-) به وامواژهاي اوستايي اشاره و دلالت ميكند (زيرا كه حرف k- پاياني، نمودار واكهي بلند در واژههاي وام گرفته شده از زبان اوستايي است).
"چگاد دايتي" با عنوان «نيك» توصيف گرديده (زند وهمنيشت 7/20) و گفته شده كه به بلندي قامت يكصد مرد است (بندهش، ترجمهي مهرداد بهار، ص129). مفهوم كهن Harburz به عنوان كوه بزرگ مركزي، ظاهراً اين انگاره را به وجود آورد كه قلهي دايتي، نقطهي اتكا و شاهين ترازوي مينوي متعلق به Rashn (ايزد داوري) است؛ گفته شده است كه يك كفهي ترازوي ياد شده بر بُن و پايهي شمالي Harburz جاي داشت و كفهي ديگرش، بر بُن و پايهي جنوبي آن (بندهش، همان جا). ظاهراً بدين سبب است كه اين قله، «قانوني» خوانده شده بود.
در شرحي ديگر، پل Chinwad (= صراط)، كه تختگاه اورمزد در بهشت بر آن استوار است (Persian Rivayats II, pp. 59.13, 444.16)، مستقر بر فراز چگاد دايتي انگاشته شده است (بندهش، دادستان دينيگ)؛ البته گفته شده است كه يك انتهاي اين پل (ظاهراً انتهاي جنوبي) بر چگاد دايتي جاي داشت و انتهاي ديگر آن بر Harburz [البرز] (Pahlavi Videvdad 19.30; cf. Dadistan-i denig)، به آشكارا بر بُن شمالي اين رشته كوه، جايي كه دروازهي دوزخ قرار داشت (Denkard, ed. Madan, p. 809.3f.; ed. Dresden, p. 60)؛ به سخن ديگر، چينود پل از شمال تا جنوب زمين، يعني از جايگاه دوزخ تا جايگاه بهشت، امتداد داشت. به نظر ميرسد كه اين شرح، با مفهوم بسط يافتهي Harburz به عنوان رشته كوه بزرگ احاطه كنندهي زمين، سازگار و مطابق باشد.
پس از پايان جهان، از چگاد دايتي، به عنوان اقامتگاه ايزدان، دو ايزد «نريوسنگ» (Neryosang) و سروش (Srosh)، براي بيدار كردن Pishyotan پسر گشتاسپ و يكي از جاودانان زرتشتي، به «كنگدژ» (Kangdiz) ميروند و او را به احيا و تقويت دين وا ميدارند (زند وهمنيشت 7/20). *
* Ahmad Tafazzoli, "Chagad-i Daiti": Encyclopaedia Iranica, vol. 4, 1990, pp. 612-613