۳ بهمن ۱۳۸۲

آمازون‌ها

«آمازون» (Amazon) عنوان نژادي افسانه‌اي از زنان جنگجو در باورها، نوشته‌ها و هنر يوناني است. اين نام به طور تخيلي به صورت a-mazos (= بدون پستان يا بزرگ‌پستان) تعبير و تفسير شده است. اشتقاق اين عنوان از ريشه‌ي ايراني كهن -maz* (= جنگيدن)، و استخراج اسم جمع ha-mazan* (= جنگجو) نيز مورد بحث است.
يونانيان، ماندگاه آمازون‌ها را در لبه‌ي جهاني كه در آن عصر مي‌شناختند، جاي داده بودند: نخست، در Thermoden در شمال شرقي آسياي كوچك، و سپس در Tanias؛ و در قفقاز يا حتا در نزديكي رود سيحون، آن گاه كه اكتشافات جديد جغرافيايي، مرزهاي «شرق» را بازهم دورتر بُرده بود. تراك (Virgil Aeneid 2.659ff) و ليبي (Diodorus 3.53ff) نيز به عنوان ماندگاه آمازون‌ها مورد ادعا بودند. اما در اصل، آمازون‌ها با آسياي كوچك وابستگي داشتند، كه گفته مي‌شد شهرهاي بسياري را (Myrine, Cyme and Ephesus) در آن بنياد نهاده بودند (Diodorus ibid.; Strabo 12.3, 21; Tacitus Annals 3.61.2). آنان فرزندان Harmonia (يك نمف) و Ares بودند، خدايي قبيله‌اي كه آمازون‌ها براي وي اسب‌هاي سفيد قرباني مي‌كردند. Artemis ديگر سرور خدايان آنان بود.
به هر حال، بعدها آمازون‌ها با سكاها به عنوان نياكان قوم Sauromatae [سئوروماته] (Herodotus 4.110-17)، يا زنان سكاهاي آسياي كوچك كه بر همسايگان‌شان چيرگي يافته بودند (Justin 2.4)، مرتبط گرديدند. بر سكاهاي ماساگتي، كه بنابر روايتي كورش بزرگ را در شرق درياي مازندران شكست داده و كشتند، ملكه‌اي آمازون‌وار فرمان مي‌راند (Herodotus I, 20sff)، و در نزديكي رود سيحون بود كه ملكه‌ي آمازون همراه با سي‌صد زن جنگجو، براي بارگرفتن از اسكندر و نجيب‌زادگان مقدونيايي‌اش به لشكرگاه وي آمد (Arrian Anabasis 4.14, 7.13, 4; Curtius 6.5, 24ff.; Plutarch Alexander 46). ديونوسوس (Dionysus) نيز در لشكركشي شرقي‌اش بر آمازون‌ها چيره شد، كه البته ادعا شده، اين روايت شكل ديگري از داستان‌هاي اسكندر است.
اهميت ويژه‌ي آمازون‌ها، با شهرت و محبوبيت عمومي آنان در عرصه‌ي هنر، از سده‌ي هفتم پ.م. به بعد، در پيوند است. آمازون‌ها در ظرف‌نگاري‌ها، پيكرتراشي‌ها و داستان‌هاي اسطوره‌اي گوناگون - مانند آثار Achilles، Heracles، Theseus، و Bellerphone - به ويژه پس از حمله‌ي پارس به يونان، تصوير و بيان شده‌اند؛ چرا كه در تهاجمات اسطوره‌اي آمازون‌ها به آتيك، اشاراتي ضمني به لشكركشي پارس به يونان و فرجام آن، كاملاً آشكار است. نكات برجسته‌ي پس‌زمينه‌ي شرقي يا روابط شرقي آمازون‌ها، به ويژه در پوشش آنان (پيراهن كوتاه، شلواري ايراني با طراحي ظريف، كلاهي نوك‌دار با محافظ گردني دراز و لبه‌هايي كه روي گونه را مي‌پوشاند) و ساز و برگ‌شان (كمان، زوبين، سپر سبك) مشهود است.
آمازون‌ها از طريق داستان اسكندرِ «كاليسثنس دروغين» (Pseudo-Callisthenes)، به ادبيات و فنون غيب‌گويي ايراني نيز راه يافته‌اند. *

* A. Sh. Shahbazi, "Amazons": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, 1985, p. 929

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خليج فارس (جلال متيني)
+ اهل بيت (داريوش كياني)
+ شكل‌گيري‌ توطئه‌ در راستاي‌ تجزيه‌ آذربايجان (هوشنگ طالع)
+ 21 آذر: تجديد خاطره‌ي تلخ و شيرين (نادر پيمايي)

۲۶ دی ۱۳۸۲

رود مقدس دايتيا

Vanghvi Daitya (به معناي: Daitya ي نيك؛ پارسي ميانه: Weh Daiti) نام رودي است مرتبط با «قانونِ» (اوستايي: -data، پارسي ميانه و نو: داد) ديني، كه در نوشته‌هاي محققانه غالباً با رود "جيحون" (Oxus / آمودريا) يا يكي ديگر از رودهاي منطقه‌‌ي شمال شرقي ايران مطابقت داده شده است. با وجود اين، به باور برخي پژوهشگران، به نظر مي‌رسد كه در اوستا، ونگهوي دايتيا به ويژه با رود «هلمند» در سيستان منطبق بوده است (cf. G. Gnoli, The Idea of Iran, Rome, 1989, p. 53). گفته مي‌شود كه عبارت اوستايي vanghuya daityaya = "دايتياي نيك (در حالت اضافي)"، «ايران‌ويج» (اوستايي: airyana-vaejah ="پهنه‌ي آريايي") را توصيف مي‌كند؛ به باور «اميل بنونيست»، عبارت كامل airyanem vaejo vanghuya daityaya ="پهنه‌ي آريايي دايتياي نيك"، در اوستا (وي‌ديوداد1/2)، نام اصلي ناحيه‌ي Airyana Vaejah (ايران‌ويج) است.
برپايه‌ي داده‌هاي اوستا، رود «دايتيا» سخت مورد ارج و احترام بوده است (يشت1/21). Zairi.vairi (زرير؛ برادر ويشتاسپ) در كرانه‌هاي آن به «اناهيتا» قرباني‌هايي پيشكش كرد (يشت5/112) و «ويشتاسپ» نيز به اناهيتا (يشت9/29) و هم به ايزدبانوي Ashi (يشت17/61). زرتشت خود نيز «آب‌هاي نيك دايتياي نيك» را ستايش نموده است (وي‌ديوداد19/2). چنان كه پيش‌تر «يوزف ماركوارت» ملاحظه كرده بود، ممكن است كه "ونگهوي دايتيا" همان رودي باشد كه در "تيشتر يشت" صرفاً vanghvi خوانده شده و در آن جا با عنوان «پرآوازه از دور» (durat frasruranm؛ يشت8/2) توصيف گرديده است.
براساس داده‌ي نخستين فرگرد (فصل) وي‌ديوداد، «پهنه‌ي آريايي (= Airyana Vaejah) دايتيايي نيك»، نخستين جا از بهترين كشورهاي آفريده‌ي اهوره‌مزدا بود. از اين منطقه در يشت‌ها به عنوان جايي ياد شده است كه در آن زرتشت «اناهيتا» را پرستش نمود (يشت5/17، 104) و اهوره‌مزدا Vayu (ايزد باد/ فضا) را ستود (يشت15/2). رود ونگهوي دايتيا از اين كشور عبور مي‌كرد، و نيز جايي بود كه اهوره‌مزدا، ايزدان مينوي و جمشيد (اوستايي: Yima)، بهترين ِ مردم، را گرد آورد و با آنان انجمن نمود. به طور پرمعنايي، اهوره‌مزدا و جمشيد، هر دو، با عنوان «پرآوازه در پهنه‌ي آريايي دايتياي نيك» توصيف شده‌اند (وي‌ديوداد2/20)، و زرتشت نيز با عنوان «پرآوازه در پهنه‌ي آريايي» (يشت9/14)، تنها با شكل كوتاه شده‌ي Aryana Vaejah.
در متون پهلوي، رود «وه دايتي» (Weh Daiti)، به طور فزاينده، شمايلي اسطوره‌اي يافته و جزييات و تفصيلات جديدي بر يادمان‌هاي اوستايي آن افزوده شده است: «وه دايتي» با عنوان «سرور روحاني (رَد) رودهاي تازان» توصيف گرديده (Bundahishn, TD2, p. 121 1. 8) كه به طور فرضي، از Eran-wez "ميهن آرياييان" تا سرزمين‌هاي نزديك Gobedshah، كه Gobadestan (سغد) است، جريان داشته است (Bundahishn, TD2, p. 87 11. 7-9; Dadestan-i denig 89.4). در مركز جهان، Gayomard (كيومرث، اوستايي: Gaya.maretan ="زندگي ميرا") و Gaw-i ewdad (گاو ايوداد، اوستايي: Gav aevo.data = "گاو يگانه آفريده") به ترتيب در كرانه‌ي راست و چپ وه دايتي جاي گرفته بودند (Bundahishn, TD2, p. 20 1. 14, 21 1. 8). اين رود، جايگاه ممتازي را نيز در جغرافياي مقدس وحي و ملاقات‌هاي زرتشت با اورمزد (پارسي ميانه: Ohrmazd) و امشاسپندان (پارسي ميانه: Amahraspandan) به دست آورده است (Zadspram 21.5, 22.2, 22.9, 22.12; Denkard, ed. Madan, 7.3.51, 7.3.54, 7.4.23)؛ زرتشت در كرانه‌ي «وه دايتي» است كه به مكاشفات قدسي خويش نائل مي‌شود.
رود وه دايتي شمايل اسطوره‌اي برجسته‌اي داشته است و مي‌توان در چارچوب انديشه‌‌ي Aryana Vaejah، كه روحانيان زرتشتي آن را به جاي مفهوم سنتي مركز جهان، با انگاره‌ي كوهِ جهاني، يعني قله‌ي Hera (مطابق با كيهان‌شناسي كهن ايراني) يا كوه Meru يا Sumeru (مطابق كيهان‌نگاري متفاوت هندي) جانشين ساخته بودند، شرح و تفسير نمود. به عبارت ديگر، «واه دايتي» اينك بيش‌تر از آن كه با Aryana Vaejah به عنوان مركز جهان در ارتباط باشد، با قله‌ي Hera به عنوان كوهي جهاني مرتبط بود. «چگاد دايتي» (Chagad-i Daiti = قله‌ي قانوني) يا Hukar (اوستايي: Hukairya = نيك‌كنش) كوه جهاني زرتشتي، مانند وه دايتي، در مركز جهان واقع بود، و در متون پهلوي با عنوان «سرور (روحاني) قله‌ها» توصيف گرديده است (Bundahishn, TD2, p. 121 1. 11)، و رود ياد شده از نزديك با اين كوه در پيوند بود (Gnoli, ibidem, pp. 40ff). «وه دايتي» و «چگاد دايتي» هر دو، عناصري اساسي در اسطوره‌اي زرتشتي بودند كه در آن، رويدادي اصلي و عمده‌ي تاريخ مقدس [مانند پيدايش انسان و جانور] در مركز جهان واقع شده بود. *

* G. Gnoli, "(Vanghvi) Daitya": Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 598-599

۲۳ دی ۱۳۸۲

هديه دادن در عصر هخامنشي

- عطاياي پادشاه: از جمله كردارهاي مشخص يك فرمان‌رواي شايسته، چنان كه در سنگ‌نبشته‌هاي سلطنتي هخامنشي و نيز در منابع يوناني نشان داده شده است، كيفر قاعده‌مند بزهكاران و شورشيان و پاداش سخاوتمندانه‌ي نيكوكاران و فرمان‌بُرداران وفا دار بود (cf. DNb 16 f.; Herodotus, 7.27 ff.). اشخاص پيش‌گفته را كه يونانيان با عنوان euergetai يا orosangai (از -varusanha* مادي) توصيف كرده‌اند، نام‌شان در دربار، همراه با ذكر كارهاي بزرگ، امتيازات (كه ميراث‌بردني بود)، و افتخارات‌شان، ثبت و فهرست مي‌شد. آنان پاداش خود را ممكن بود به شكل بخشودگي مالياتي (يوناني: ateleia)، تقرب‌يابي ويژه به پادشاه، و/ يا برخورداري از ملك (يا درآمدها و عايدات آن)، اشياء گران‌بها و نفيس (مانند: گردبند زرين، بازوبند، جامه‌هاي گران‌بها، سلاح، ظروف [كه گاهي داراي نوشته بود]، اسب‌هايي با لگام‌هاي زرين و…) يا شركت در ضيافت‌هاي غذاي سلطنتي (سفره‌ي پادشاه)، دريافت دارند. بدين ترتيب، شخصيت‌هاي مفتخر شده از سوي شاه، بر سنگ‌نگاره‌هاي هخامنشي و در جاهاي ديگر نمايانده شده‌اند، و دلايلي موجود است براي باور كردن اين كه امتيازات و افتخارات اين گروه، آشكارا و در نظر عموم، پذيرفته و مسلم بوده است (براي نمونه، در ضيافت‌هاي غذاي سلطنتي [يوناني: tykta از واژه‌ي ايراني -tauga*])؛ موقعيت‌ها و مناسب‌هايي كه پادشاه در آن‌ها به اين افراد عطايايي مي‌بخشيد، مي‌توانست روز تولد شاه (Herodotus, 9.110)، انتخاب وارث سلطنت (Plutarch, Artaxerxes 26.3)، يا جلوس‌اش بر تخت شهرياري (Ctesias, in Jacoby, Fragmente, no. 688, F 15, 49) باشد. از سوي ديگر، به نظر مي‌رسد فرمان‌بُرداران سابقاً افتخار يافته‌اي كه بعداً خيانت آنان آشكار گرديده بود، عموماً امكان داشت كه از امتيازات و عطاياي‌شان محروم گردند، و در بدترين حالت، حتا آشكارا شكنجه و اعدام شوند. با وجود اين، روايات يوناني شامل بُن‌مايه‌ي (motif) فرمان‌رواي بزرگوار و بخشايشگر نيز مي‌شود (cf. Aelian, 6.14).
در كنار polydoria (= سخاوتمندي) پادشاه بزرگ - كه در محيط و زمينه‌ي ايراني، همواره به عنوان نشان و امتياز يك پادشاه والا و بزرگ فهم و دريافت شده، تا اين كه به عنوان رفتاري شاهانه در داخل يك نظام متقابل تبادل هداياي مبتني بر برابري و اصل do ut des (= مي‌بخشم تا تو ببخشي) - همچنين مي‌توان عطاياي پادشاه را چيزي مانند تعهد و وظيفه‌ي فرمان‌روا براي نشان دادن جوانمردي و بخششگري ويژه‌ي خويش، دانست. اين نكته، به واسطه‌ي آن چه يونانيان به صورت nomos (قوانين ِ) مربوط به وظيفه‌ي شاه براي برآوردن حاجات موردي فرمان‌بُرداران‌اش توصيف مي‌كنند، دريافته شده است (بسنجيد با: Plutarch, Artaxerxes 26.5 ff.، داستاني كه در عين حال، به گستره‌ي وسيع كردار شاه تأكيد مي‌كند؛ يا Herodotus, 9.108 ff.، داستاني كه در آن، اين رسمِ ياد شده، به طور پوشيده به كشمكشي بر سر سلطنت اشاره دارد).
- پيشكش‌هاي تقديم شده به پادشاه: بر اساس قرينه‌هاي آشوري، از تنوع فراوان هدايا و از گوناگوني هدف‌هاي تقديم هدايا به شاهان، آگاهي داريم: هدايايي جالب و ديدني، مثلاً براي فاتح يا شاه جديد، كه ظاهراً به عنوان روشي براي شناسايي و تصديق جابه‌جايي قدرت، يا به عنوان گونه‌اي توافق و سازگاري با قدرت حاكم جديد، پيشكش مي‌شد؛ هدايايي را كه گهگاه يا پياپي پيشكش مي‌شد، مي‌توان به عنوان نشانه‌ي اطاعت و وفاداري رعايا تعبير كرد؛ هدايايي كه سفيران به پادشاه تقديم مي‌كردند يا آحاد مردم هنگام مسافرت وي در كشور اهدا مي‌نمودند؛ و هدايايي كه همتايان و همسايگان مستقل به پادشاه پيشكش مي‌كردند.
برخي از اين گونه هدايا در محيط و زمينه‌ي هخامنشي نيز آشكار مي‌شود: 1) dora (= هدايا)ي مورد اشاره‌ي هردوت (III/89) كه پيش از اصلاحات مالياتي داريوش يكم، تعهدات فرمان‌بُرداران را در قبال پادشاه، به شكلي كه رسميت و جديت كم‌تري داشت، تشكيل مي‌داد. تحويل dora ي مورد اشاره‌ي همان نويسنده (III/97) از سوي بخشي از جمعيت‌هاي خودگردان، به همراه پرداخت phoros (= خراج) از جانب مردم كاملاً به اطاعت درآمده‌ي امپراتوري (و در كنار ارائه‌ي خدمات نظامي)، وضعيت رعاياي شاهنشاهي را در طي دوران پس از داريوش بزرگ نشان مي‌دهد؛ 2) هدايايي كه پادشاه در شهرهاي كشور يا در برخي مراسم دريافت مي‌داشت، و شايد كه همين امر در سنگ‌نگاره‌هاي تخت جمشيد تصوير شده باشد. به نظر مي‌رسد كه اين گونه پيشكشي‌ها براي مردم «پارس» نيز الزامي بوده است، اما در عين حال، جايگاه و مرتبه‌ي ويژه‌ي آنان در ميان ديگر مردم امپراتوري هخامنشي، مستنداً ثابت شده است (cf. Aelian, 1.31 f.; Plutarch, Artaxerxes 4.5, 5.1; Moralia, 172b). مبادله‌ي هداياي ديپلوماتيك در ميان همتايان مستقل (سران كشورهاي مختلف)، مي‌توانست متضمن ادعاهاي سياسي مربوط به برتري و چيرگي بر كشور مقابل نيز باشد، چنان كه اين نكته، ضمن داستاني درباره‌ي تماس ميان كبوجيه و شاه اتيوپي نشان داده شده است (Herodotus, 3.20 f.). *

* J. Wiesehofer, "Gift Givintg II. in pre-Islamic Persia": Encyclopaedia Iranica, vol. X/6, 2001

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ در پاسخ به درخواست دوست گرامي‌مان آقاي «محسن» براي ارائه‌ي بحثي تفصيلي درباره‌ي هويت «تورانيان» و مرجع‌شناسي مربوط به آن، بايد بگويم كه «تور» (اوستايي: Tura، پهلوي: Toj/Toz) عنوان قوم يا قبيله‌‌ي مجاور و گاه متخاصم با آرياييان خاص (قوم زرتشت) در عصر اوستايي (آسياي ميانه‌ي سده‌ي 13پ.م.) بوده است كه از آن براي نخستين بار در اوستاي كهن (يشت13/4-143) ياد گرديده و به روان مؤمنان مزداپرست آن درود فرستاده شده است. از آن پس نيز نام "تور" و "توراني" صرفاً در روايات ايراني، و از طريق آن، در متون يوناني آشكار و شناخته مي‌شود. با اين حال، و با وجود اين كه در هيچ يك از منابع تركي پيش از اسلام نامي از "تور" و "توراني" نرفته و اساساً چنين قوم يا قبيله‌اي براي آن‌ها ناشناخته بوده است، نظريه‌پردازان نژادپرست پان‌تركيسم در قرن بيستم، براي پر كردن خلاء بي‌هويتي خود، به اسطوره‌سازي متوسل شده، توران را منشأ و خاستگاه تركان معرفي كردند و از وجود امپراتوري توران در عصر باستان دم زدند و از ضرورت احياي آن امپراتوري خيالي ترك از مرزهاي عثماني تا آسياي ميانه سخن راندند!
اما با توجه به آن چه از تورانيان كهن و حقيقي بر جاي مانده است، يعني شمار زيادي نام شخص و مكان، كه تنها در متون زرتشتي و ايراني ياد گرديده، و جملگي ريشه و معنايي ايراني دارند (مانند: پشنگ، افراسياب، گرسيوز، اغريرث، گُروي، كهرم، سپهرم، اندريمان، سرخه، شيده، فرنگيس، منيژه، ويسه، فرشيدورد، لهاك، هومان، پيران، بارمان، پيلسم، گلباد، نستيهن، سيامك، شواسپ، ارجاسپ، ويدرفش، نامخواست و…)، كاملاً آشكار و مسلم است كه تورانيان عصر اوستايي، قوم/ قبيله‌اي «ايراني» (آريايي به معناي عام) بوده‌اند. نام «تور» نيز خود واژه‌اي ايراني است و معناي «نيرومند و خشمگين» را دارد. از سوي ديگر، در عصر و گستره‌اي كه تورانيان مي‌زيستند (آسياي ميانه‌ي سده‌ي13پ.م.) هنوز پاي هيچ قوم و قبيله‌ي ترك‌زباني به آسياي ميانه گشوده نشده بود و اين مردمان هنوز در مرزهاي چين و مغولستان مي‌زيستند.
در عصر اشكاني و ساساني، پس از آن كه ياد و خاطره‌ي تورانيان كهن ديگر به اسطوره‌ها پيوسته و در دل حماسه‌ها جاي گرفته بود، با جاي‌گزين شدن هپتاليان و خيون‌ها در آسياي ميانه، و سپس در عصر اسلامي با ساكن شدن "تركان" در اين ناحيه، نام قوم/ قبيله‌ي فراموش شده و از ميان رفته‌ي «توران»، به ساكنان جديد و نوآمده‌ي اين منطقه، يعني هپتاليان و خيون‌ها و هون‌ها، و سرانجام «تركان» اطلاق گشت و با آنان منطبق شد. از اين روست كه در متون عصر اسلامي، گاه از اصطلاح تور و توران براي اشاره به تركان ساكن آسياي ميانه و ماوراءالنهر استفاده مي‌شود.
در اين باره نگاه كنيد به:
- گراردو نيولي: «زمان و زادگاه زرتشت»، ترجمه‌ي سيدمنصور سيدسجادي، انتشارات آگه، 1381، ص149 به بعد
- مهرداد بهار: «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه، 1376، ص 2-181، 390
- جليل دوستخواه: «اوستا»، جلد دوم، انتشارات مرواريد، 1375، ص 4-963
- ذبيح‌الله صفا: «حماسه‌سرايي در ايران»، انتشارات فردوس، 1374، ص 586 به بعد
- حسن پيرنيا: «تاريخ ايران باستان»، جلد سوم، انتشارات افراسياب، 1378، ص 5-1994
- مري بويس: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد يكم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، 1376، ص 144
- مري بويس: «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه، 1377، ص 4-23
- عبدالحسين زرين‌كوب: «تاريخ مردم ايران»، جلد يكم، انتشارات اميركبير، 1373، ص 17،40
- ريچارد فراي: «ميراث باستاني ايران»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377، ص 8-67
- آرتور كريستنسن: «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمه‌ي ذبيح‌الله صفا، انتشارات هيرمند، 1376، ص 112، 6-95
- احسان يارشاطر: «تاريخ ايران»، جلد سوم- قسمت اول، پژوهش دانشگاه كمبريج، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1380، ص 20-519
- پرويز رجبي: «هزاره هاي گم‌شده»، جلد چهارم، انتشارات توس، 1381، ص 55-54
- محمدامين رياحي خويي: «فردوسي»، انتشارات طرح نو، 1375، ص 51-47، 190
- محمد معين: «فرهنگ فارسي»، جلد پنجم، انتشارات اميركبير، 1380، ص 399
- E. Yarshater, "Afrasiab": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, p. 576
- C. E. Bosworth, "Central Asia IV. In the Islamic period up to the Mongos": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 169

۱۹ دی ۱۳۸۲

دين زرتشت در چين

به نظر مي‌رسد كه دين زرتشت در اوايل سده‌ي ششم ميلادي، احتمالاً در نتيجه‌ي تماس‌هاي ديپلوماتيك با ايران، به چين راه يافته است. دين زرتشت در چين با نام Hsien (خوانده مي‌شود: Xian؛ چيني ميانه‌ي كهن: xen) شناخته شده است و با نويسه‌اي (graph) تحريرگشته كه در زمينه‌هاي ديگر به ندرت يافته شده و همين امر مايه‌ي شگفتي گرديده است؛ واژه‌ي Hsien در واقع فقط يك گونه‌ي نوشتاري تلفظ واژه‌ي چيني t'ien (tian) به معناي "آسمان/ ملكوت"، به گويشي كهن است. واژه‌ي بوداييِ چيني T'ien (= آسمان/ ملكوت) يا t'ien-shen (= خداي آسمان) مترادفي براي واژه‌ي سنسكريت deva (= خدا) بود و همين موضوع نيز گواهي‌ست براي گوناگوني تلفظ hsien در كاربرد و تداول بودايي. استعمال اصطلاح بودايي deva براي اشاره به خداي ايرانيان، تعميمِ كاربردي طبيعي است. در اين زمينه، اصطلاحات خاص بيش‌تري مانند huo-shen (= خداي آتش) و huo-hsien (= devaي آتش) نيز يافته شده است. در كتاب Shming (نوشته در حدود 200م.) گفته شده است كه تلفظ واژه‌ي t'ien (= آسمان/ ملكوت) با x (خ)يي آغازين، و نه با t'، مشخصه‌‌ي اختصاصي مناطق مركزي چين، شامل دو پايتخت دودمان Han، يعني Ch'ang-an و Lo-yang بود، حال آن كه تلفظ اين واژه با t' آغازين، با مناطق واقع در خط ساحلي شرق چين پيوستگي داشت. چنين به نظر مي‌رسد كه در سده‌ي ششم ميلادي، تلفظ اين واژه با x آغازين، به «سرزمين درون گذرگاه‌ها»، كه منطقه‌ي Ch'ang-an است، منحصر بود، هر چند كه اين ناحيه تا آن زمان به منطقه‌اي مردابي تنزل يافته بود. آن چه ناروشن است، اين است كه چرا واژه‌ي t'ien هنگامي كه براي اشاره به دين زرتشت به كار مي‌رفت، همواره بدين شكل خاص (hsien) تلفظ مي‌گرديد، حتا پس از اين كه Ch'ang-an يك بار ديگر در زمان دودمان‌هاي Sui و T'ang پايتخت شده و اين مشخصه‌ي محلي را از دست داده بود.
در اواخر سده‌ي ششم ميلادي، دين زرتشت به حدي از به‌ رسميت شناخته شدن در شمال چين دست يافته بود، موقعيتي كه در دوران دودمان‌هاي Sui و T'ang نيز محفوظ ماند. وجود چهار معبد در Ch'ang-an، دو معبد در Lo-yang، و تعدادي در K'ai-feng و در شهرهاي واقع در امتداد جاده‌ي رو به سمت شمال غربي (Ch'en) در اين دوره‌ها، شناسايي شده است. بيگانگان متصدي در اين معابد كه با اصطلاح غير چيني sa-fu يا sa-pao (sabao) شناخته مي‌شدند، از پايگاه و مقام رسمي چيني برخوردار بودند. اين افراد در مناطق Ch'i شمالي و Sui، زيردست hung-lu-ssu (honglusi)، مقام متصدي در پذيرش هيأت‌هاي تبليغي خارجي تابعه، بودند، اما در منطقه‌ي T'ang آنان وابسته به اداره‌ي قرباني‌ها، يعني بخش تهيه‌ي خوراك مراسم ديني، بودند.
اين امر محتمل است كه همه يا بيش‌تر پرستندگان اين معابد، خارجيان مقيم چين بودند. از ادبيات داستاني چيني پيداست كه آنان به رقص‌هاي آييني‌اي كه انجام مي‌يافت، و به معابد مرتبط با كارهاي شگرف جادويي، علاقه‌مند بوده‌اند.
دين زرتشت يكي از دين‌هاي خارجي موقوف شده در چين در 845 ميلادي بود، اما چندين اشاره به معابد زرتشتي در زماني اخيرتر (سده‌ي 12م.) در دست است (1).

(1) E. G. Pulleyblank, "Chinese-Iranian Relations I. in pre-Islamic times": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 429

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوست گرامي‌ و دانشورمان آقاي «آرين» در چند مقاله‌ي اخير خود بر اساس ديدگاه‌هاي "فريدون جنيدي" در كتاب «زندگي و مهاجرت نژاد آريا» (كه البته نامي از اين كتاب نبرده‌اند) داستان سپردن فريدون فرمان‌روايي سه بخش از جهان را به پسران‌اش «ايرج و سلم و تور»، گزارشي تاريخي از مهاجرت و سه بخش شدن قوم آريا (در واقع، هندواروپايي) توصيف نموده و از جمله، «سلم» را نمودار اروپاييان و صورتي ديگر از «روم» دانسته است. اما حقيقت آن است كه در اوستا از تقسيم كشورهاي جهان در ميان پسران فريدون يادي نشده و تنها در متون پهلوي متأخر و كتاب‌هاي عصر اسلامي است كه اين اسطوره آشكار مي‌گردد. در اوستا (يشت13/143)، Sairima (پهلوي: Sarm، فارسي: سلم) صرفاً عنوان يك قوم/ قبيله‌ي همجوار و شايد متخاصم با آريايي‌هاي عصر اوستايي (آسياي ميانه‌ي سده 13 پ.م.) است كه بعدها در عصر اشكاني و ساساني، با تشكيل حكومت در نجد ايران، عنوان اين قوم/ قبيله‌ي كهن فراموش شده به همسايگان مهاجم شمالي و غربي مانند آلان‌ها و رومي‌ها اطلاق گرديده و با آنان مطابقت داده مي‌شود. بديهي است كه در عصر اوستايي، كسي يا جايي به نام «روم» يا «رومي» نداشتيم كه بخواهيم و بتوانيم Sairimaي اوستايي را صورتي ديگر از آن بدانيم. البته اينك باور بر اين است Sairima هاي اوستايي، نياكان Sarmat هاي ايراني سده‌هاي بعد بوده‌اند. همين پديده‌ي تطابق و سازگاري در مورد قوم/ قبيله‌ي تور (اوستايي: tuirya، پهلوي: Toz) نيز رخ داده و عنوان اين قوم/ قبيله‌ي مجاور و مخاصم آرياييان عصر اوستايي، در دوره‌ي اشكاني و سپس ساساني، به همسايگان مهاجم شرقي، يعني هپتاليان و سپس ترك‌ها اطلاق گرديده و با آنان مطابقت داده شده است. حال آن كه در عصر اوستايي هيچ هپتالي يا تركي در مرزهاي شرقي ايران وجود نداشته است. از سوي ديگر، از نام همسران سه پسر فريدون نيز نمي‌توان اطلاعات تاريخي و جغرافيايي به دست آورد؛ چرا كه ما در كل اين داستان، با يك اسطوره رويارو هستيم و نه يك گزارش تاريخي. بايد توجه كرد كه ميان اسطوره و تاريخ تفاوتي كلان است: «اسطوره» سرگذشت آرماني يك ملت است و «تاريخ» سرگذشت واقعي آن و لذا نمي‌توان از اسطوره كاركردي تاريخي طلبيد. آشكار است كه پهنه‌ي فراخ اسطوره‌ها، دست محققان سمبوليست و تأويل‌گرا را براي رهيافت‌هاي شخصي به راحتي باز مي‌گذارد و برداشتي چنين تاريخي و واقع‌گرايانه از اسطوره‌ي فريدون و فرزندان‌اش، نمونه‌اي از همين انديشه و كردار است.

۱۶ دی ۱۳۸۲

آسياي ميانه در عصر هخامنشي

تاريخ آسياي ميانه در حقيقت با انعكاس فتوح كورش بزرگ در اين منطقه، آغاز مي‌شود. هردوت (I.205-14) به ما مي‌گويد كه كورش در نبرد با قوم ماساگت (Massagetai)، احتمالاً گروهي از سكاها، در 530 پ.م. جان باخت، و وجود شهركي در دره‌ي فرغانه به نام كوروپليس (Cyropolis) يا كورس‌خته (Cyreschata) كه در كتاب Arrian (4.3.1) و در تاريخ لاتين اسكندرِ Curtius (7.6.16) گواهي گرديده (شهر Kurkath سده‌هاي ميانه)، جملگي دلالت مي‌كنند كه فتوح كورش بزرگ دست‌كم تا ميانه‌هاي آسياي مركزي امتداد داشته است.
داريوش بزرگ در سنگ‌نبشته‌اش، و سپس خشايارشا نيز، بخش‌هاي شمال شرقي امپراتوري‌اش را بدين ترتيب ياد مي‌كند: Parthava (پارت)، Zra(n)ka (زرنگ، سيستان)، Haraiva (هرات)، Margu (مرو)، Uvarazmiy (خوارزم)، Bakhtrish (بلخ، باختر)، Suguda (سغد)، و دو گروه از سكاها: Haumavarga و Tigrakhauda؛ وي در نبشته‌اي سه زبانه بر ظروفي زرين كه از تخت جمشيد و همدان (DPh, DH) به دست آمده، به خود مي‌بالد كه امپراتوري‌اش «از سكاهاي آن سوي سغد تا اتيوپي، و از سند تا سارد» گسترده است. داريوش در سنگ‌نبشته‌ي بيستون (DB 5.20-30) مي‌گويد: «پس از آن با سپاهي راهي سرزمين سكاها شدم. [در پي] سكاهايي كه كلاه‌خود تيز دارند (Tigrakhauda). اين سكاها از من گريختند. سپس من به دريا (آمودريا؟) رسيدم، با همه‌ي سپاهم از آن گذشتم. پس از آن سكاها را سخت فروكوفتم. [سركرده‌ي] ديگري را به اسارت گرفتم، كه دست‌بسته نزد من كشاندند و او را كشتم».
ممكن است گمان كنيم كه تا زمان تهاجم اسكندر، ايالت‌هاي آسياي ميانه‌اي امپراتوري، همواره و يكسره آرام نبوده‌اند. اما در مورد شورش‌ها يا هر رويدادي كه در اين ناحيه و در مدت باقي مانده‌ي فرمان‌روايي هخامنشي رخ داده، اطلاعاتي در دست نداريم. همچنين، اين كه آيا حقيقتاً داريوش با سكاها در "آسياي ميانه" و نيز در جنوب روسيه نبرد كرده، چنان كه سنگ‌نبشته‌ي بيستون بدان اشاره دارد، بر ما نامعلوم است.
برپايه‌ي گزارش منابع يوناني (Hrodotus, 3.92; Arrian, 3.8.3)، مي‌دانيم كه بنيچه‌ها (سربازان اعزامي) و افسران آسياي ميانه‌اي در سپاه هخامنشي خدمت مي‌كردند. اين امر مشخص نيست كه قبايل ايراني - به احتمال بيش‌تر، سكاها - در داخل دشت‌ها به سوي شمالِ واحه‌هاي آسياي ميانه، تا به كجا گسترش يافته بودند. اما يافته‌هاي باستان‌شناختي در چنين مكان‌هايي، مانند Issyk kurgan نزديك آلماآتاي كنوني و Pazyryk در سيبري (Rudenko) بدين موضوع دلالت مي‌كنند كه ايرانيان بر دشت‌هاي آسياي ميانه مسلط و غالب بوده، زمين‌ها و اراضي آن را به سوي جنوب، آباد و مسكون ساخته بودند.
از پازيريك، كهن‌ترين فرش جهان كه نسبتاً خوب باقي مانده (اواخر سده‌ي چهارم پ.م. - اوايل سده‌ي سوم پ.م.) با بُن‌مايه‌هاي (motifs) هخامنشي اما احتمالاً بافته‌ي محلي، به دست آمده است. در دفن‌گاه "ايسيك كورگان" نيز بقاياي پيكر شاهزاده‌اي با كلاهي بلند و زرهي زرين، ظاهراً يك شاهزاده‌ي سكايي، وجود داشت. با وجود اين، در مورد چند و چون جابه‌جايي قبايل يا مردمان گوناگون در دشت‌‌هاي آسياي ميانه، با توجه به اين كه منابع مكتوبي در دست نداريم، تنها مي‌توان حدس‌هايي زد. زمان جابه‌جايي و حركت «تخاريان» (Tokharians)، مردماني هندواروپايي كه بيش‌تر به زباني اروپايي (گونه‌ي زباني centum) سخن مي‌گفتند تا آسيايي يا هندوايراني (گونه‌ي زباني satem)، به داخل تركستان چين، بسيار مورد بحث و گفت‌وگو قرار گرفته است؛ دامنه‌ي برآوردهاي مربوط به زمان جابه‌جايي اين قوم، از هزاره‌ي سوم تا سده‌ي دوم پ.م. است. اگر اين جابه‌جايي در سده‌ي هشتم پ.م. روي داده باشد - چنان كه پيش‌نهاد شده - بنابراين تخاريان پيش از گسترش سكاها در داخل دشت‌هاي آسياي ميانه از سمت شمال، چنان كه هردوت به ما مي‌گويد، از غرب به شرق حركت كرده بودند.
با تهاجم اسكندر و لشكركشي وي به آسياي ميانه در 27-329 پ.م.، مورخان اسكندر بر آگاهي ما از منطقه‌ي آسياي ميانه مي‌افزايند؛ برخي اطلاعات ناقص مندرج در آثار Strabo (استرابو) و Ptolemy (بطلميوس) درباره‌ي اين ناحيه، از گزارش هاي مربوط به فتوح اسكندر در اين بخش از جهان به دست آمده است. ايستادگي مردم آسياي ميانه در برابر فاتح مقدوني، نيرومند و سرسختانه بود و تأسيس پادگان‌هايي را در مناطقي كه پس از نبردي سنگين فتح شده بودند، ايجاب مي‌كرد. مركز نظارت اسكندر و جانشينان‌اش بر آسياي ميانه، «بلخ» (Bactria) بود، منطقه‌اي راه‌بُردي (strategic) و ثروت‌خيز براي همه‌ي راه‌ها و مسيرهاي تجاري و مبادلاتي اطراف و اكناف (1).

(1) R. N. Frye, "Central Asia III. In pre-Islamic times": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 165

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوستي ميهن‌پرست و آگاه به نام آقاي «سهراب»، در تارنماي خود (تاريخ اديان و مذاهب در ايران)، به طور منظم به بررسي دانسته‌هاي مربوط به دين زرتشت پرداخته است كه مطالعه‌‌ي آن را به همه‌ي دوستان علاقه‌مند، پيش‌نهاد و سفارش مي‌كنم. اما نكاتي نيز در لابه‌لاي اين مطالب به چشم مي‌خورد كه بايد بيش از اين مورد دقت و توجه قرار گيرد. از جمله ايشان در مقاله‌ي مورخ 4 دي 1382 مي‌نويسد كه: «ظاهراً مادها برخلاف هخامنشيان، زرتشتي بوده‌اند...». اما حقيقتِ سخت آشكار اين است كه «اهوره‌مزدا» به عنوان "خداي بزرگي كه آسمان و زمين و انسان و شادي را آفريد" (كتيبه‌ي نقش رستم: DNa.I، بسنجيد با: بن‌دهش، ترجمه‌ي مهرداد بهار، ص40-39) تنها و تنها برساخته‌ي انديشه‌هاي زرتشت است و نه جز وي. بنابراين، هرگز نمي‌توان «اهوره‌مزداپرست» بود اما «زرتشتي» نبود. اما در مورد مادها نيز بايد گفت كه ما از دين آنان، مانند تاريخ ايشان، هيچ آگاهي روشن و بسنده‌اي نداريم. اما با توجه به اين كه در نسخه‌ي ايلامي سنگ‌نبشته‌ي بيستون، اهوره‌مزدا خداي آرياييان خوانده شده، مي‌توان گمان برد كه مادها نيز به عنوان يكي از اقوام آريايي نجد ايران، مزداپرست و در نتيجه «زرتشتي» بوده‌اند؛ اين نكته فقط يكي از شواهد موجود است.
نويسنده‌ي ارجمند اين تارنما، به پيروي از يك ديدگاه سنتي اما اينك رد شده، «گئوماته» را نه همان «برديا» (كه اينك يگانگي آن دو آشكار شده)، بل كه مغي زرتشتي مي‌داند كه براي ترويج دين زرتشت قيام كرد، بتكده‌ها را ويران ساخت، آتشكده بنا كرد، برده‌ها را آزاد نمود و غيره. به صراحت بايد گفت كه در هيچ يك از منابع تاريخي موجود، گئوماته‌ي فرضي، «مروج دين زرتشت»، «ويرانگر بتكده‌ها»، «سازنده‌ي آتشكده‌ها» و… دانسته و معرفي نشده است. نسبت دادن كارهايي چون اصلاحات اجتماعي، آزادسازي بردگان، دستگيري از مستمندان، و… به اين فرد فرضي، به آشكارا برساخته‌ي انديشه‌هاي كمونيستي ايران‌شناسان شوروي سابق است.
در مقاله‌ي مورخ 7 دي 1382 اين تارنما، به نقل از «محمدابراهيم باستاني پاريزي» (كه زرتشت‌شناس نيست)، ثنويت (dualism) يا دوگانه‌انگاري در دين زرتشت انكار شده است. اما حقيقت آن است كه در باورهاي اصيل زرتشتي، در مقابل "اورمزد"، مصدر ازلي و مستقل نيكي، "اهريمن" وجود دارد كه به منزله‌ي مصدر ازلي و مستقل بدي است. اين موضوع به روشني در همه‌ي متون زرتشتي گواهي شده است. ثنويت در دين زرتشت، صرفاً به مفهوم باورمندي به وجود دو اصل و نيروي مستقل، ازلي و متضادِ حاكم بر گيتي (يعني اورمزد و اهريمن) است و نه به معناي «دوگانه پرستي»، يعني پرستش هم اورمزد و هم اهريمن! در دين زرتشت، مصدر همه‌ي بلايا و بدي‌هاي جهان اهريمن دانسته مي‌شود، بنابراين، اهريمن ماهيتي حقيقي و مستقل دارد. اين كه مغ‌هايي فرضي در زماني پيش از زرتشت موجوديتي به نام اهريمن را ايجاد كرده و آن را در تقابل با اورمزد قرار داده‌اند (چنان كه در ادامه‌ي آن مطلب گفته مي‌شود)، تصوري به خطاست؛ چرا كه اهريمن (در اوستا: Angra mainiiu) نيز چون اورمزد، برساخته‌ي انديشه‌هاي شخص زرتشت است و پيش از وي، چنين انگاره‌اي در باورهاي هندوايراني وجود نداشته است. ضمن اين كه مغ‌ها، متعلق به دوران پس از زرتشت‌اند.
+ مقاله‌ي جديد من: استويهاد: ديو مرگ